صالحه +


صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۱۰ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی :: خودم و خدا» ثبت شده است

_ "مرگ! واژه ای سه حرفی که آدم رو میخکوب میکنه. اونم وقتی که داری به تولد فکر میکنی"*
اشک تو چشمام جمع شد. به قماری که یک بار تو زندگیم کردم، فکر کردم. چند بارِ دیگه باید این قمار رو تکرار کنم، خدا؟
*جمله‌ای در یکی از مستندهای شبکه افق

● با همه‌ی لذت‌ها و سختی‌ها، من خیلی قوی بودم... در ۹ هفتگی یک بار سونوگرافی رفتم... تپش قلبم زیاد شد از بس هیجان زده بودم. برای همین بی‌جنبه بودنم دیگه به سونوگرافی نرفتم. در عوض یک رژیم غذایی عالی داشتم. شاید همین ها باعث شد، حتی یک آمپول فشار هم لازم نداشته باشم.
و تا لحظه آخر دیگران معتقد بودند که بچه‌م پسره اما قلبم همیشه شک داشت. هیجانِ دیدنش، باعث شد درد و خواب و کوفتگیِ شبِ قبل رو فراموش کنم و شکوهِ قدم گذاشتنش به دنیا رو تماشا کنم.
و بخندم و حرف بزنم... و خودم برایش اذان و اقامه بگم... و حس کنم نزدیک ترین بنده‌ی خدا به خدا هستم.
آخ که چه‌ قدر اون لحظات پاک و معصوم بودم.
و حالا، مدتی هست که دلم برای اون لحظات ناب و پوشکِ سایز ۲ لک زده... برای یک بچه ناز که فقط میخوره و میخوابه و پی‌پی میکنه.
و برای داشتنش باید دوباره قمار کنم.
اینطوری یک "حدود سه سالِ دیگه" شروع میشه. یک حدودِ سه سال از عمرم که باید به پای یک بچه‌ی دیگه ریخته بشه...

● نمی‌ترسم و هیچ وقت نترسیدم... تو سه سالی که گذشت، نه دندونام خراب شد، نه هیکلم. حتی دلم میخواد برای بعدی بیمارستان هم نَرَم... درد کشیدن برام راحت بود. بدنِ بی‌رمق از یه مدتِ طولانی غذا دادن و خسته از بی‌خوابی... اینم خیلی سخت نبود.
سخت‌ترین قسمت، پا گذاشتن رو خودخواهی هامه! سخت‌ترین قسمت، له کردن بعضی از خواسته‌ها و آرزوهامه‌!
_ خدایا... اگر هر زن به ازای هر بچه‌ای که به دنیا میاره، پنج سال به عمرش اضافه میشه، تعجبی نداره! سه سالش که فقط برای اون سه سالِ اولِ زندگی بچه رفته... میمونه دو سالِ بعدی... اونم بذار به حسابِ هدیه‌ای که اگر بتونیم، باید توش به بدنِ خسته و آرزوهامون برسیم... اگر بتونیم...
_ قمار! واقعا واژه خوبیه برای بچه آوردن!
حتی نمی‌دونی قراره بعدا دستت رو بوس کنه یا ...

۱۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲
صالحه

پنج سال گذشت. همه‌ی مشکلات حل شد.
باورم نمی‌شود چیزهایی را که بزرگترین مشکل زندگی‌ام می‌دانستم، حل شوند...
و باورم نمی‌شود که این مشکلات زاییده ذهن من بوده‌اند...
در این پنج سالی که گذشت، هر زمان که چیزی می‌خواستم یا مشکلی سرِ راهم سبز می‌شد، مثل یک جادوگر وردی زیر لب می‌خواندم و همان ساعت یا همان روز یا همان هفته، همه چیز طبق مرادم پیش می‌رفت...
بله... در این پنج سال "هم" مشکلی نبود و نگرانی‌ها و غم‌ها و ترس‌ها و عجله‌کردن‌ها بیهوده بود...
مثل یک جادوگر بودم... زندگی ام پر از ورد های خدا بود:
هر زمان که چیزی گم می‌کردم، هر زمان که پولی نداشتم، هر زمان که پول می‌خواستم، هر زمان که می‌خواستم پولی خرج نکنم، هر زمان که خواستم در بازی‌ها برنده شوم، هر زمان که احترام و توجه می‌خواستم، هر زمان که امتحان و درس داشتم، هر زمان که می‌خواستم تنها باشم، هر زمان که مریض می‌شدم، درد داشتم، هر زمان که نیاز به امنیت داشتم، هر زمان که حاجتی داشتم... هر چیزی... هر چیزی‌... فرقی نداشت چه چیزی... می‌خواندم و بعد... همه چیز مهیا می‌شد!
معجزه؟ اشتباه نکن! این چیزها که معجزه نبود و نیست... کرامت هم نبود و نیست...
جادو؟ جادوهای مدرسه هاگوارتز هم در مقابل این دعاها مثل طناب‌های جادوگران فرعون است در مقابلِ عصای موسی!
فکر می‌کنم شاید همانطور که شیطان یک لشگر متخصصِ گمراه کردن دارد، خداوند هم صد لشگر متخصصِ هدایت کردن دارد... و حتما لشگر خداوند خیلی بزرگ تر و قوی تر است... خدایا شکرت به خاطر جنود خودت...


 امروز صبح خود را در آینه این آیه دیدم: (وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیبًا إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ مَا کَانَ یَدْعُو إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَادًا لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ ۚ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلًا ۖ إِنَّکَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ) سوره زمر، ۸
امروز صبح به این فکر کردم که نکند این کارها من را از خدا دور کرده باشد؟ نکند باید می‌گفتم رضاً برضاک و تسلیماً لامرک ولی نگفتم و به جایش...؟؟؟ نکند عادت دارم هر وقت که نیاز به کمک دارم، درب خانه خدا را می‌زنم؟ نکند؟؟؟

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۵
صالحه
ای تَکیه‌گاه و پناهِ
زیباترین لحظه‌هایِ
پرعصمت و پرشکوهِ
تنهایی و خلوتِ من!
ای شطِّ شیرین و پرشوکتِ من!
مهدی اخوان ثالث
+ این شعر را یک بار، رهبر انقلاب خطاب به صحیفه سجادیه و ابوحمزه‌ثمالی خوانده‌اند و من امشب که آن کلیپ را چندین و چند‌بار دیدم، هوایی شدم... 
چه هستم من اى پروردگارم، و اهمیت من چیست؟
به فضلت مرا ببخش...
و به گذشتت بر من صدقه بخش...
ای پروردگار من! مرا به پرده پوشى‌‏ات بپوشان...
و از توبیخم به کرم‏ ذاتت درگذر...
اگر امروز کسی جز تو بر گناهم آگاه مى‌شد، آن را انجام نمى‌‏دادم!
و اگر از زود رسیدن عقوبت مى‌‏ترسیدم، از آن دورى مى‌‏کردم!
گناهم نه به این خاطر بود که تو سبک‏‌ترین بینندگانى و بى‌‏مقدار‌ترین آگاهان!
بلکه پروردگارا از این جهت‏ بود که:
تو بهترین پرده‌‏پوشى!
و حاکم‏‌ترین حاکمان!
و کریم‏‌ترین کریمانى!
...
پس سپاس تو را سزاست، بر بردباری‌ات بعد از آن‌که دانستی!
+ بی ربط: با اینکه دوست دارم کامنت‌هاتون رو دریافت کنم ولی این پست کامنت نداره، فقط و فقط به یاد اون خانمی که رفتم که ازش مساله شرعی بپرسم. بعد از کلی نصیحتِ صد من یه غاز، موقع رفتنم، با حالتی که نفرتم رو بیشتر کرد، گفت: خدا کمکتون کنه... :/ لامصب تو فقط از روی استفتاءات بخون!!! بقیه اش به تو مربوط نیست!
موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴
صالحه
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه

امشب در گوشه دلم غنچه ی امید را بوسیدم
و بعد قشنگترین لباس هایم را پوشیدم
و بعد در چشم های خودم نگاه کردم
و بعد قشنگترین کفشی را که به لباسم می آمد، پوشیدم
و حالا غنچه تا آخر شب،
هم میشکفت
هم می پژمرد
و عمر شکفتگی اش به قدر شادی من بود
دلشکسته از سنگ صبورم پرسیدم
تا کی اینگونه خواهد بود؟
و او فقط به من چشمهایش را هدیه داد.
نمی‌دانم. این شاید یک نشانه بود.
سنگ صبور با من حرف می زند اما
همیشه طنین صدای او در هیاهوی من گم می‌شود.
باید این بار او را در آغوش بگیرم
گرم
دلچسب
صمیمی
و بعد تا ابد در پناه او بیآرامم
خرم
آسوده
آرام


.... من عَشَقَ، فَعَفّ، ثُمّ ماتَ، ماتَ شهیداً ....
عفتم را آرزوست...
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۰
صالحه

گاهی قلبم انگار رو به روی باد ایستاده
و تو آن را فشار میدهی
و من داد میزنم بس است
بس کن
هجوم تو اصلا مصلحت اندیش نیست

ذهنم سیاه شده از جولان تو
هر بار گفتم برو
هر بار
پر قدرت تر از قبل امانم را بریده ای

برو
برو
برو

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۰۳
صالحه

گاهی پی بعضی چیزها را نباید گرفت
گاهی دنبال بعضی آدم‌ها نباید رفت
گاهی در مورد بعضی چیزها نباید پرسید
گاهی بعضی مسیرها را نباید رفت
گاهی باید تمام کردن
گاهی از نو شروع کردن
گاهی باید یاد گرفتن
گاهی باید فراموش کردن

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۳۳
صالحه

خدای بزرگ، من توبه میکنم از ناسپاسی.

امشب دوباره تلنگر خوردم از تو. ممنونم از تو.

چقدر به من‌ نمایاندی فقر و مشکلات مردم را تا بفهمم چه‌قدر حالم خوب است!؟

حی زین العابدین دمشق

حلبی آباد کنار جمکران

خانه‌های کلنگی کنار حرم بانو معصومه س___ آدم‌هایی که فقط نفس می‌کشند

خانه‌های از جنگ ویران شده___ آواره ها

زنی در به درِ یک قران پول، با یک شوهر جانباز، مطرود حتی از بنیاد شهید

بچه‌ های محروم از درس، آینده، اعتبار

خدایا ببخش... من اصلا نمی‌دانم، نمی‌فهمم روی چه حسابی به من عطا کردی؟

خدایا ببخش... چطور می‌توانم تو را شکر کنم؟

خدایا ببخش... که جنبه ندارم! باید حتما کیف و کفشم فلان و بهمان باشد! باید مانتو ام با روسری ست باشد! باید همه چیزم چنین و چنان باشد! چون... باید مطابق شان و منزلتم باشد!

خدایا به من بنما.... رسالتم را!

*

چقدر امشب به این فکر کردم چگونه می‌توان دنیا را از این بدبختی‌ها نجات داد. چرا به نتیجه ای نمی‌رسم؟؟؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۳
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۲
صالحه

اینجا توی دمشق، هر چند دقیقه یک بار، تروریست ها خمپاره ای روانه‌ی شهر میکنند. ما از بالای طبقه‌ی دوازدهم آپارتمان بابا، نگاه میکنیم تا ببینیم دود از کجا بلند می‌شود. گهگاهی صدای آمبولانس هم می‌آید اما نمی‌دانم چرا برایم سخت است که باور کنم کسی می‌میرد یا زخمی می‌شود. 

اینجا در دمشق احتمالاتی وجود دارد مبنی بر جعل کارت نیرو‌های حزب‌الله توسط تروریست‌ها و طبیعتا آوردن مواد منفجره نزدیک حرم حضرت رقیه و زینب سلام‌الله‌علیهما. آقایون میگن: "خانم‌ها با چادر نرن حرم. خطرناکه." ما رفتیم اما. با آیت‌الکرسی و آیه وجعلنا. آخه حجاب واجبه ولی زیارت مستحب.

من اما وصیت‌نامه‌ام را در تلگرام برای شوهرم نوشته‌ام. گر‌چه او هم معلوم نیست از این تعطیلات جان سالم به در ببرد. نه اینکه آماده مردن نباشم اما می‌دونم اگر با بمب این کافر‌ها بمیرم، شهید نمی‌شم. به شوهرم هم گفتم که بگه ما کشته حادثه تروریستی هستیم نه شهید. شهادت در قد و قواره ما نیست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۷
صالحه