صالحه +

این وبلاگ پر از منیّت است

صالحه +

این وبلاگ پر از منیّت است

صالحه +

مَن، مِن مِن، مُن‌تقد، امّل، بیسواد و متحجر، عقب افتاده و سنّتی، فاندامِن‌تالیست و بنیادگرا.
من، صالحه! به دین اسلام خمینی هستم.
اینجا دیدگاه های عجیب و غریب "صالحه" را خواهی خواند!
"صالحه" کسی است که یک معلم زبان بسیار از خود راضی، به خاطر کنف کردنش از او پرسید:
?ARE U VERY RELIGIOUS
ولی "صالحه" عقیده ندارد که تا ابد یک کرم‌ابریشم باقی خواهد ماند.
می‌گوید پیله‌ی سیاهش روزی او‌ را پروانه خواهد کرد.

آخرین نظرات
نویسندگان

۴۰ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۳
صالحه

_ "مرگ! واژه ای سه حرفی که آدم رو میخکوب میکنه. اونم وقتی که داری به تولد فکر میکنی"*
اشک تو چشمام جمع شد. به قماری که یک بار تو زندگیم کردم، فکر کردم. چند بارِ دیگه باید این قمار رو تکرار کنم، خدا؟
*جمله‌ای در یکی از مستندهای شبکه افق

● با همه‌ی لذت‌ها و سختی‌ها، من خیلی قوی بودم... در ۹ هفتگی یک بار سونوگرافی رفتم... تپش قلبم زیاد شد از بس هیجان زده بودم. برای همین بی‌جنبه بودنم دیگه به سونوگرافی نرفتم. در عوض یک رژیم غذایی عالی داشتم. شاید همین ها باعث شد، حتی یک آمپول فشار هم لازم نداشته باشم.
و تا لحظه آخر دیگران معتقد بودند که بچه‌م پسره اما قلبم همیشه شک داشت. هیجانِ دیدنش، باعث شد درد و خواب و کوفتگیِ شبِ قبل رو فراموش کنم و شکوهِ قدم گذاشتنش به دنیا رو تماشا کنم.
و بخندم و حرف بزنم... و خودم برایش اذان و اقامه بگم... و حس کنم نزدیک ترین بنده‌ی خدا به خدا هستم.
آخ که چه‌ قدر اون لحظات پاک و معصوم بودم.
و حالا، مدتی هست که دلم برای اون لحظات ناب و پوشکِ سایز ۲ لک زده... برای یک بچه ناز که فقط میخوره و میخوابه و پی‌پی میکنه.
و برای داشتنش باید دوباره قمار کنم.
اینطوری یک "حدود سه سالِ دیگه" شروع میشه. یک حدودِ سه سال از عمرم که باید به پای یک بچه‌ی دیگه ریخته بشه...

● نمی‌ترسم و هیچ وقت نترسیدم... تو سه سالی که گذشت، نه دندونام خراب شد، نه هیکلم. حتی دلم میخواد برای بعدی بیمارستان هم نَرَم... درد کشیدن برام راحت بود. بدنِ بی‌رمق از یه مدتِ طولانی غذا دادن و خسته از بی‌خوابی... اینم خیلی سخت نبود.
سخت‌ترین قسمت، پا گذاشتن رو خودخواهی هامه! سخت‌ترین قسمت، له کردن بعضی از خواسته‌ها و آرزوهامه‌!
_ خدایا... اگر هر زن به ازای هر بچه‌ای که به دنیا میاره، پنج سال به عمرش اضافه میشه، تعجبی نداره! سه سالش که فقط برای اون سه سالِ اولِ زندگی بچه رفته... میمونه دو سالِ بعدی... اونم بذار به حسابِ هدیه‌ای که اگر بتونیم، باید توش به بدنِ خسته و آرزوهامون برسیم... اگر بتونیم...
_ قمار! واقعا واژه خوبیه برای بچه آوردن!
حتی نمی‌دونی قراره بعدا دستت رو بوس کنه یا ...

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲
صالحه

شاید بهتر بود عنوان این پست "گزارش عروسی رفتن یک امّل" می‌بود اما به دلایلی از این عنوان صرف نظر شد!
+ ظهر مامان میگه: این لباس خوب نیست... بیا بریم خرید!
صالحه: وقتی تو تهران از هیچی خوشم نیومد، یعنی اینجا تو شهرستان چیزی گیرم میاد؟؟؟ (البته یک کت و شلوار خوب دیدم ولی سایزم رو نداشت) من از عروسی متنفرم... اَه!
+ رفتیم خرید. و غر و غر و غر
+ و من اول جوراب شلواری رو خریدم بعد خودِ لباس رو! (بعله! جوراب شلواری! نه ساپورت! ساپورت نه!!!!)
+ رفتم آرایشگاهی که فوامیل اونجا بودند و کلی سر به سرشون گذاشتم با اون آرایش‌ها و موهاشون! آخرش هم فهمیدم آرایشگره باردار بوده... (و تعجبی نداره که گیره‌هایِ‌ موهاشون تو تالار باز شد. از قدیم گفتن گره‌های زن باردار رو دار قالی، شل و وله!) و من خوشحال بودم که دست به سر و صورتم نزده!
+ در تالار: از قبل از اومدن مهمون‌ها صدای موسیقی تو قسمت خانوم‌ها چنان بالا بود که نگو... طرف مردها پرنده جیک نمی‌زد. کاملا اسلامی!
+ بلاخره عروس اومد. باهاش بای بای کردم. اونم همینطور... چرا چشماش انقدر خمار شده؟
+ ده دقیقه! فقط ده دقیقه رقص ملت رو تحمل کردم، اونم به خاطر یه دختره که شبیه پری دریایی‌ها بود... بعدش کلید خونه و ماشین رو از بابا گرفتم و با فاطمه زهرا راه افتادم سمت خونه!
+ بد آموزی واقعی برای بچه "من" بودم! که پشت فرمون داشتم بلند بلند یکی از آهنگای بوقیه بوقیان رو میخوندم... خدا رو شکر خوابش برد چون من و اون می‌تونیم از مجلس عروسی فرار کنیم ولی بچه از دست مامانش نمی‌تونه فرار کنه! (ولایمکن الفرار من حکومتک )
+ نمی‌دونم چرا پسرای جوون با دیدن من پشت فرمون به سرشون می‌زنه که با من کورس بذارن!!!؟؟؟ من اصلا قصد مسابقه و این مسخره بازی ها رو ندارم... مدل رانندگیم مردونه است یه کم! بی‌جنبه های حسود!
+ در خانه: نمازم رو با آرامش خوندم. نیم ساعت آف
+ برگشت به تالار: جل الخالق از این همه در هم تنیدگی فرهنگی! اولین باره که می‌بینم لر‌ها دارند با آهنگ ترکی می‌رقصن!
+ پا قدمم مبارک بود که وقتی برگشتم چند دقیقه بعد آهنگ ها تموم شد و شام رو آوردند.
+ از جلوی پری دریایی رد شدم... یه جوری نگاه کرد. فکر کنم لباسم چشمشو گرفت! البته من خیلی ساده بودم ولی همیشه میگن زیبایی در همین سادگی‌هاست! :)
+ رفتم میزی که مذهبی ترین فوامیل اونجا نشسته بودند. گفتم: اصلا معلومه من این لباسا رو از همین شهرستان خریدم؟؟؟ مامان لب گزید. ادامه دادم: این نشون میده اینجا لباسای خیلی قشنگی داره و شما الکی میرید مرکز استان برای خرید! :)) (اقتصاد مقاومتی، یعنی هم کالای ایرانی بخری و هم از شهر خودت خرید کنی!)
+ بازم از جلوی پری‌دریایی رد شدم، بازم یه طوری نگاه کرد! البته تعجبی نداره! تا به حال یک پرنسس که استاد دانشگاه هم باشه، دیدید؟
+ کادو رو دادم و تمام... و تمام!
+ برگشت به خانه، حرف‌های مادر و دختری:
دختر: مامان! خیلی خوش گذشت! ممنونم که مجبورم کردی لباس بخرم!
مامان: عزیزم منم خوشحالم که تو خوشحالی! تو هم منو یاد جوونی هام می‌اندازی! وقتی فکر می‌کنم، می‌‌بینم که حتما منم کلی آقاجان و مامان‌زهرا رو با کارام دق دادم...
دختر: ماماااان!!!

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۰
صالحه

پنج سال گذشت. همه‌ی مشکلات حل شد.
باورم نمی‌شود چیزهایی را که بزرگترین مشکل زندگی‌ام می‌دانستم، حل شوند...
و باورم نمی‌شود که این مشکلات زاییده ذهن من بوده‌اند...
در این پنج سالی که گذشت، هر زمان که چیزی می‌خواستم یا مشکلی سرِ راهم سبز می‌شد، مثل یک جادوگر وردی زیر لب می‌خواندم و همان ساعت یا همان روز یا همان هفته، همه چیز طبق مرادم پیش می‌رفت...
بله... در این پنج سال "هم" مشکلی نبود و نگرانی‌ها و غم‌ها و ترس‌ها و عجله‌کردن‌ها بیهوده بود...
مثل یک جادوگر بودم... زندگی ام پر از ورد های خدا بود:
هر زمان که چیزی گم می‌کردم، هر زمان که پولی نداشتم، هر زمان که پول می‌خواستم، هر زمان که می‌خواستم پولی خرج نکنم، هر زمان که خواستم در بازی‌ها برنده شوم، هر زمان که احترام و توجه می‌خواستم، هر زمان که امتحان و درس داشتم، هر زمان که می‌خواستم تنها باشم، هر زمان که مریض می‌شدم، درد داشتم، هر زمان که نیاز به امنیت داشتم، هر زمان که حاجتی داشتم... هر چیزی... هر چیزی‌... فرقی نداشت چه چیزی... می‌خواندم و بعد... همه چیز مهیا می‌شد!
معجزه؟ اشتباه نکن! این چیزها که معجزه نبود و نیست... کرامت هم نبود و نیست...
جادو؟ جادوهای مدرسه هاگوارتز هم در مقابل این دعاها مثل طناب‌های جادوگران فرعون است در مقابلِ عصای موسی!
فکر می‌کنم شاید همانطور که شیطان یک لشگر متخصصِ گمراه کردن دارد، خداوند هم صد لشگر متخصصِ هدایت کردن دارد... و حتما لشگر خداوند خیلی بزرگ تر و قوی تر است... خدایا شکرت به خاطر جنود خودت...


 امروز صبح خود را در آینه این آیه دیدم: (وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیبًا إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ مَا کَانَ یَدْعُو إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَادًا لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ ۚ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلًا ۖ إِنَّکَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ) سوره زمر، ۸
امروز صبح به این فکر کردم که نکند این کارها من را از خدا دور کرده باشد؟ نکند باید می‌گفتم رضاً برضاک و تسلیماً لامرک ولی نگفتم و به جایش...؟؟؟ نکند عادت دارم هر وقت که نیاز به کمک دارم، درب خانه خدا را می‌زنم؟ نکند؟؟؟

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۵
صالحه
گفتم: خیلی خوشحالم که تو این خونه، علاوه برخودمون، مورچه‌ها هم از غذاهامون میخورند وقتی اضافه میاد! :)
گفت: عزیزم تو مظهرِ اسمِ الرّزاق خدایی! :)
گفتم: همه‌ی زن‌ها مظهر این اسم خدا هستن...
#حیاطِ_باغچه_دار!
۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۸
صالحه
مهران مدیری هر دفعه از مهموناش می‌پرسید: بازیگری سخته؟؟؟ همه هم طوری توضیح می‌دادند که انگار هیچ‌وقت تلویزیون رو روشن نمی‌کنند و دورهمی رو نمی‌بینند و نمی‌دونند قراره چه حرفایی بشنوند.
اما آقای مدیری!
باور کنید آقای مدیری! سخت ترین کار بعد از "کار در معدن"، "زن کامل بودن" ه! یعنی هم یک همسر مهربون و فداکار و خوش‌گِل و خوش‌هیکل! هم یک مادر دلسوز و همیشه در صحنه! و با احساس! و با احساس! و با احساس! آشپزی می‌کنه، گاهی خرید می‌کنه! به خونه رسیدگی می‌کنه! بچه‌ها رو رتق و فتق میکنه! یه دختر و خواهر خوب هست برای خانواده‌اش! یک عضو موثر فامیل که باید مهمونی بره و بده و همیشه هم پیش دوستان و فامیل شاد باشه و به همه روحیه بده! و نیز! و نیز اگر بخواد عقب مونده نباشه یا نشه؛ مشغول درس و بحث و تحصیل! یا اگر بخواد در مسائل مالی به خانواده کمک کنه، یک شاغل پر‌مشغله!
نفسم بند اومد... :(
پس لطفا (بعضی از شماها) ما زنان طبقه یارانه‌بگیرِ ایران را با دوشس انگل‌ستان کبیر که سه تا بچه دارد مقایسه نکنید. فکر نمی‌کنم او مثل ما همه‌ی کارها را یک تنه انجام دهد!
و نکته آخر: اگر دختران از این مسئولیت سنگین فرار میکنند، دلایلِ زیادی دارد که قطعا به جابه‌جایی هنجار‌ها و ناهنجارها و ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها برمی‌گردد. بعضی از این موارد از نظر اسلام هنجار "زن خوب" نیست. بله! من هم آرزو دارم که یک پرستار و یک خدمتکار داشته باشم ولی ندارم! اگر مریض بشوم، باز هم ناچارم بلند شوم و به کارهای زندگی رسیدگی کنم... با فداکاری و عشق! پس خیلی از این‌ها وظایف اخلاقی و انسانی ماست.
هرچه هست، آنچه که نوشتم، نگاهی بود به زندگیِ یک دلاور، یک قهرمان! یک کاماندو! (البته تکاور گویا‌تر و به زبانِ مادری است). امیدوارم این مقاله رو تو مجله موفقیت چاپ کنند :)
در ادامه مطلب می‌توانید یکی از دلایل شکست دختران در زندگی متاهلی را از زبانِ یک دکتر بشنوید! :)
۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۰۳
صالحه

گاهی دلم میخواد به دوستام حسودی کنم. زور می‌زنم که حسودی کنم!
_ به اونایی که ماماناشون با یه وسواسِ عجیب براشون جهیزیه جمع کردن و هیچ چیزی رو از قلم ننداختند و بعد گفتند: جهیزیه ن.م خیلی ساده است؟ اینطور نیست؟ و هر کسی می‌تونه این جهیزیه رو برای دخترش تهیه کنه! (ولی هرکسی نمیتونه!)
_ اونایی که مامان و باباشون، تمام کالاهای سنگین رو از مارک‌های خارجی گرفتن و حاضر بودند پولِ ۴ تا از همون کالا (ایرانی)‌ رو بدن به دست اجنبی!

ولی بعدش می‌بینم استرس شکسته شدن یک بشقاب رو دارن و از مهمون فراری اند و فرش دستباف‌شون فقط برای نگاه کردنه...

بعد می‌بینم که گاهی با شوهرشون دعوا می‌کنند سرِ اینکه باید بریم یه خونه‌ای که پرده‌ی جهازم به پنجره‌‌ اون خونه بخوره! یا اینکه یه خونه‌ای بریم که در شانِ جهاز من باشه! یا انقدر تو زندگی حالشون خوشِ که وقتی شوهرشون براشون گوشی موبایل از دیجی‌کالا سفارش میده و میارن دمِ درِ خونه تا اون سوپرایز شه، زنگ میزنه به شوهرش و میگه: این چیه خریدی؟!
لزوما هم بی‌سواد و عامی نیستند! بینشون کسایی هستند که دارن پایان‌نامه ارشد می‌نویسن!
متاسف می‌شم برای خودخواهی هاشون...

برای این سطحِ پایینِ فکری...

با این‌که "دوست آن‌است که بگوید عیبِ دوست" اما من چیزی نمی‌گم به اونا... آره... من رفیق نیستم... من فقط برای اینم که حالشون خوب باشه...


دیشب سرم رو گذاشته بودم رو پای "هما"
بهم گفت: صالحه! انقدر دوست دارم برم نجف، با شوهرم یک سال اون‌جا زندگی کنم، ولی تنهام... تو نمی‌آی؟
گفتم: چرا! وااای کنار امیرالمومنین... انقدر دلم می‌خواد تو یه خونه‌ی کوچیک با دو دست لباس و دو تا قابلمه و چارتا بشقاب زندگی کنم... خیلی خوبه هما! منم دوست دارم... یعنی میشه؟ یعنی میشه؟

شب خواب دیدم داریم بارمون رو می‌بندیم...
۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۱
صالحه
ای تَکیه‌گاه و پناهِ
زیباترین لحظه‌هایِ
پرعصمت و پرشکوهِ
تنهایی و خلوتِ من!
ای شطِّ شیرین و پرشوکتِ من!
مهدی اخوان ثالث
+ این شعر را یک بار، رهبر انقلاب خطاب به صحیفه سجادیه و ابوحمزه‌ثمالی خوانده‌اند و من امشب که آن کلیپ را چندین و چند‌بار دیدم، هوایی شدم... 
چه هستم من اى پروردگارم، و اهمیت من چیست؟
به فضلت مرا ببخش...
و به گذشتت بر من صدقه بخش...
ای پروردگار من! مرا به پرده پوشى‌‏ات بپوشان...
و از توبیخم به کرم‏ ذاتت درگذر...
اگر امروز کسی جز تو بر گناهم آگاه مى‌شد، آن را انجام نمى‌‏دادم!
و اگر از زود رسیدن عقوبت مى‌‏ترسیدم، از آن دورى مى‌‏کردم!
گناهم نه به این خاطر بود که تو سبک‏‌ترین بینندگانى و بى‌‏مقدار‌ترین آگاهان!
بلکه پروردگارا از این جهت‏ بود که:
تو بهترین پرده‌‏پوشى!
و حاکم‏‌ترین حاکمان!
و کریم‏‌ترین کریمانى!
...
پس سپاس تو را سزاست، بر بردباری‌ات بعد از آن‌که دانستی!
+ بی ربط: با اینکه دوست دارم کامنت‌هاتون رو دریافت کنم ولی این پست کامنت نداره، فقط و فقط به یاد اون خانمی که رفتم که ازش مساله شرعی بپرسم. بعد از کلی نصیحتِ صد من یه غاز، موقع رفتنم، با حالتی که نفرتم رو بیشتر کرد، گفت: خدا کمکتون کنه... :/ لامصب تو فقط از روی استفتاءات بخون!!! بقیه اش به تو مربوط نیست!
موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴
صالحه
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه
دیروز برای بار دوم بود که مستند مولینه رو می دیدم. نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم. دلم برای بچگی هام تنگ شد. بیست سال پیش... یه عالمه اشک ریختم.
مستند مولینه در مورد جمعیت کوچکی از مسلمانان در کشور فرانسه است که برای خودشان در جنگل مولینه، مسجدی ساخته اند. یک مسجد فرانسوی. شبیه یک کلیسا ولی دارای محراب. پر از اسم های خدا و چهارده معصوم و صحابه با تزیینات فرانسوی و رنگامیزی های چشم نواز. حتی امام حسین آنها، لباس شوالیه ها را می پوشد. در آن جا عربی یاد میگیرند. نمایش مذهبی دارند و مثل همه ی مسلمانان کشور های غربی، مثل آدم های تنها، دین شان را حفظ و تقویت می کنند.
این مستند و حال و هوایش، طبیعتش، من را یاد بوسنی انداخت. یاد خاطرات جا مانده ام در بوسنی. یاد مامان بزرگ های مسلمان بوسنی که بهم شکلات تخم مرغی می دادند و جوراب می بافتند. یاد رایزنی فرهنگی و بچه های تخسش. کاش یک بار دیگر با پدر و مادرم به آن جا برگردم... چقدر بد است آدم خاطراتش را جا بگذارد، نه؟
دست آخر به مصطفی گفتم: میشه منو یه بار ببری بوسنی؟ اونم گفت آره، حتما
این مستند دیدنی به جز نوستالژیک بودنش برای من دو نکته جالب هم داشت:
یکی اینکه عبدالرحمن و عبدالنور (بانیان مسجد) شیعه بودند اما در اجتماع کوچک آن ها شیعه و سنی معنی نداشت. و این یعنی آرمان اسلامی. در فضای امن و گرم و راحت و صمیمی، یاد میگیرند و یاد میدهند و برای هم تعیین تکلیف نمی کنند.
دوم حجاب زنان در مولینه. آن ها ادا در نمی آوردند. خودشان بودند. بلوز و شلوار گشاد با روسری. یا روسری هایی که پشت سر جمع می شدند و فقط موهایشان را می پوشاندند و گردنشان مشخص بود. یا به راحتی ممکن بود آستینشان برود بالا و تا نیمی از آرنج مشخص شود. اما خودشان بودند. زور نبود و یاد میگرفتند. عربی را در کنار مردان می آموختند تا قرآن بخوانند و مردان هم مثل برادران و خواهران دینی با آن ها برخورد می کردند.
برادری و خواهری دینی شاید در فضای عادی ایران خنده دار باشد اما برای یک جمع کوچک مسلمان معنا دارد. در اربعین معنی دارد. در اردو جهادی ها معنی دارد و فقط کافی است کمی از میزان دگم بودن خودمان کم کنیم تا اتفاقات خوبی بیفتد. کافی است ناموس برای مان معنی واقعی پیدا کند. کافی است به جای پر رنگ کردن حاشیه ای مثل حجاب برای دخترانمان، مسجد ها را دل پذیر تر کنیم. آموختن چیزهای دینی را لذت بخش کنیم و ...
اسلام محمدی اینطور تا آن ور دنیا رفته... با اقرا، بسم ربک الذی خلق...
آه. باز هم خواستم کوتاه بنویسم اما نشد...
مبعث مبارک!
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۰
صالحه