صالحه +


صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۴۵ مطلب با موضوع «نیمه خصوصی» ثبت شده است

یه سلامی هم بکنم به اون کسی که پنلم رو هک کرد و اسم وبلاگ رو برای چند ساعتی، به یک اسم مضحک تغییر داد! چند تا مطلب رو پاک کرد! تنظیمات رو پاک کرد و روی گزینه حذف وبلاگ کلیک کرد! (به تاریخ 28 خرداد)
سلام ضد آزادی!
سلام خود رای!
سلام عدم تحمل مخالف!
یعنی من اینقدر خار بودم توی چشمت؟
اینقدر استخون بودم تو گلوت؟
(چشم در چشم) « چقدر صرافت به خرج دادی تا این وبلاگ بی ارزش رو هک کنی؟ اینو بدان کارت خیلی زشت بود. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کارت زشت بود!
مطمئنم تو بچه خوبی هستی و فقط کارت زشت بوده. میدونم خودت خیلی بهتر از کارات هستی و میدونم دیگه این کار رو تکرار نمی کنی! میدونم... آفرین بچه خوب!»
متن داخل پرانتز روش تنبیه مادر و پدر یک دقیقه ای هست. دو کتاب از اسپنسر جانسون. مادر و پدرها حتما بخونند. واسه بچه ام انجام میدم خیلی جواب میده!


 بله هک شدم و چند تا از مطالبم رو از دست دادم. اونایی رو که تونستم برگردوندم، ولی همه کامنت‌ها و بعضی از مطالب رو کلا از دست دادم :(


با اجازه شما کامنت ها رو تا قبل از روز جمعه جواب میدم. بعد تا 23 م امتحان دارم. این پست رو گذاشتم که بعد از امتحاناتم با انرژی برگردم :)
۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۹
صالحه

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

عیدتون مبارک
خاطراتِ سفرِ روز عید فطر و روزِ بعدش! :
شبِ عید، حالم یه ذره گرفته بود. بابام زنگ زد و گفت که میخوان فردا برن یه سفر کوتاه به شمال و شما هم بیایید. من و مصطفی هم، با هم مشورت کردیم و تصمیم بر رفتن شد. تقریبا تمایل هردومون به رفتن ۵۱ درصد بود. یعنی خیلی فرقی نداشت...
عمو اینا هم بودند. از جاده فیروزکوه رفتیم ورسک. رفتیم زیرِ پل و اونجا فاطمه‌زهرا رو بردیم تاب‌تاب‌عباسی. تازه وقتی قطار از رو پل رد شد، ما اون زیر بودیم :)
در مسیر برگشت به سمت ماشین، من و همسر با هم حرف میزدیم، در مورد اینکه چقدر این ویلاهای شیروانی قرمز، فیک اند و زشت. مثل قارچ های سمی هم هر سال بیشتر می‌شوند. این که این خانه گرچه قدیمی است ولی اصالت دارد. آن پنجره‌‌ی چوبی رو به منظره پل باز می‌شود و از سمت دیگر رو به کوه...
سوادکوه، پل سفید، سه و نیم کیلومتر جاده‌ی پیچ در پیچ، شاهزاده حسین اوزود، در حالی که هرکس به گوشه ای رفته بود من و همسر نشسته بودیم و من داشتم فکر میکردم که چه چیزی در طبیعت برای من زیباست. چرا زیبایی را احساس نمیکنم. از کِی اینطوری شدم؟ چرا اینطوری شدم و در حالی که به آسمان نگاه میکردم و به ابرها؛ حس کردم که زیبایی را پیدا‌کردم. آسمان در نگاهِ چشمهای من خیلی زیباست... ابرها، خورشید... خیلی باعظمت اند. خوشحالم که انسان‌ها نمی‌تواند خورشید و پهنای آسمان را پر از قارچ‌های سمی کنند! حرف های عجیبی هم شنیدم... خیلی عجیب....
بازی ایران-مغرب (مراکش یا Morroco) شروع شد و جایِ ما رو روی چمن ها اشغال کردند و همه‌ی مردها اونجا نشستند تا بازی رو با گوشیِ موبایل تماشا کنند. سر به سر مهدی میذاشتیم. میپرسیدیم طرفدار کدوم تیمی؟ (آخه مهدی تو مغرب به دنیا اومده) و از اینکه یه جورایی گیج میشید میخندیدیم! :)))))
گاو‌ها! گاوها هم دوست داشتند ببینند چه خبره. دور و برمون پرسه میزدند و من موفق شدم دستم رو به نشونه دوستی روی پیشونی یکیشون بذارم و باهم رفیق شیم...
عمو خیلی با حرارت بازی میدید و حرص میخورد. پسرا آروم تر بودند... هوا هم داشت سرد میشد. بین دو نیمه با عجله وسایل رو بردند تو امام زاده و بقیه بازی رو اونجا دیدند و من هم با این کوچولو دوست شدم!
مامان و زن‌عمو با یک پیرزنی که همان نزدیکی خانه داشت دوست شدند و بهمان آش دوغ و شیر محلی و تخم‌مرغ داد و برای شب پتو هم ازشان گرفتیم... و واقعا مزه آش دوغشان عالی بود و آن شیر عالی تر. شاید چون گاوهایشان چرا می‌کردند و به قول عرب جماعت، سائمه بودند...
شب سرد بود و مرطوب و خیلی خوب نخوابیدیم اما و من و همسرجان قرار داشتیم که بعد از نماز برویم بیرون و روشن شدن هوا را تماشا کنیم. کار جالبی بود... از اذانِ صبح تا طلوع آفتاب، منظره درختان در گرگ و میشِ هوا و بعد از آن، رویایی است... رویایی...
جالب این بود موقع صبحانه، متوجه شدیم، پشه ها بیشتر از ۴۰ جای صورت فاطمه‌زهرا را نیش زده اند! عین آبله‌مرغانی‌ها شده بود و کمی با نمک تر!
دوست داشتم برگردیم ولی برنگشتیم... طاقتم برای مسافرت کم است و فشارم پایین است. احتمالا کم خونی‌ هم دارم. ناراحت بودم که سفر دو روزه شده. آخرش هم بعد از ۳ساعت توی ماشین و در کوره‌راه و گرما بودن، رسیدیم به همان جایی که چند سال پیش با همین عمو‌اینا رفته بودیم. سدّ کیاسر :|
حالا نشسته بودیم رو سکو، منتظر غذا بودیم، عمو درِ صندوقچه اسرار رو باز کرد که از خاطراتِ بچه‌گی‌های خودش و بابا گفت و بعدش هم بحث سیاسی شد و خلاصه ذهنم از ناراحتی‌های سفر منحرف شد خدا رو شکر.
و آخرش هم برگشتیم... خسته و کوفته! مثل همه‌ی سفر‌ها
+ مثلا سالگرد ازدواجمون هم بود. حتی یادمون رفت به هم تبریک بگیم :/ عشق موج میزنه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۸
صالحه

+ من و بابام رفتیم راهپیمایی. از تقاطع انقلاب و فلسطین یه نگاهم رو انداختم سمت بیت و بعد با باباجونی خیابون رو کشیدیم بالا تا از یک مسیر خلوت بریم به سمت دانشگاه. با یک خبرنگار هم مصاحبه کردیم و الحق که بابا خیلی عالی حرف زد...
+ چند وقتی هست که وضو گرفتن برام ساده شده. این‌بار کنار آبشار کوچک حیاط دانشگاه، لذت بخش هم شد. و بعد سعی کردم همینطور که آرام آرام روی زمینِ داغ محوطه دانشگاه راه میرفتم، جایی برای خودم پیدا کنم...
+ در مسیر خروج، خانمی بلند بلند میگفت: من چند سال پیش از همان ها بودم که میگفتند: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. ولی الان میگم: هم غزه، هم لبنان، جانم فدای رهبر.
+ دلم شکست وقتی آن جانباز فال فروش را دیدم.
+ از کتاب‌فروشی دو کتاب خریدم. اول نمیخواستم به جز آن یک کتاب را بخرم ولی وقتی آن پیرمرد خیلی صمیمی بهم گفت: این کتاب عالیه! و گفت که چندین بار آن را خوانده (چهل نامه کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی) درنگ نکردم. حس کردم باید به حرفش گوش بدم. دو تا کتاب شد ۴۲ هزار تومان!
+ و برگشتیم. توی خانه پاهایم را گذاشتم توی یک تشت آب و همان جا توی آشپزخانه تمام خستگی هایم در رفت. باید از این به بعد پاهای همسر عزیزم را هم توی تشت آب بگذارم و دیگر نمیگذارم که حرفم را قبول نکند.... آخر خیلی کیف می‌دهد!
+ ادبیاتم از وقتی کتاب بانوی انقلاب را خوانده ام، فاخر شده.... خبر اینکه کتابخانه صالحه به روز شد :)

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۰
صالحه

ده سال پیش، در ایران چیزی به نام شبکه کودک نبود... اما شبکه الجزیره قطر، یک شبکه برای کودکان داشت که مونسِ بعدازظهرهای خسته‌ی من و برادرم بود.
مخصوصا من... تنهایی هام رو می‌کَند و می‌برد.
چون واقعا چیزی فراتر از یک شبکه کارتون و فیلم بود. روزانه حدودا دو ساعت کارتون برای خردسالان و یکی دو ساعت برای کودک و نوجوان کارتون پخش می کرد و مابقی زمان شبکه، برنامه های تولیدی بود... که سال ها بعد چند تقلید ابتر از بعضی از اون برنامه‌ها توی شبکه های ملی دیدم...
برنامه سازی در شبکه الجزیره للاطفال بیشتر جنبه آموزشی داشت تا سرگرمیِ صرف.
و حس میکنم هرچقدر هم که برنامه‌های اون شبکه رو براتون توضیح بدم، تقلایی بی‌فایده کردم چون در ایران ما تصوری از برنامه‌سازیِ جذاب نداریم و حتی برنامه‌ای مثل فاز هم جذابیت بصری کافی رو نداشت... ریتم مناسب رو نداشت و مخاطب رو با خودش نمی‌کشید.
ما توی ایران، اصلا برنامه‌ی گفتگومحور با مخاطبِ نوجوان و حضور کارشناس درمورد مشکلات نوجوانان نداشتیم و نداریم. مثل "نظره علی..."
ما یک مسابقه مهارت- دانایی ‌محورِ خوب هم نداریم. مثل "الدّرب"
یا حتی مستند برنامه‌های علمیِ مناسب نوجوان‌ها رو هم دوبله نمی‌کنیم.
برنامه‌های آموزشی در مورد ورزش‌ها، هنر‌ها، فناوری و آی‌تی و ... نداریم.
برنامه‌ی نمایشی با قصه جذاب و بازیگرانِ توانمند نداریم.
بارِ بی‌محتوایی می‌افته روی دوشِ عروسک‌ها که تازه تهِ تهِ هنرِ ما، کلاه قرمزی بوده که بیشتر به درد بزرگترها میخوره تا بچه ها... یک برنامه‌ی شلوغِ درهم برهم...
حتی کارتون‌های شبکه پویا مالِ سه نسلِ پیشه... عهدِ بوق...
و الان که برنامه‌ی ویژه‌ی سحرهای ماه رمضانِ شبکه پویا رو می‌بینم، دلم برای دخترم میسوزه که هیچ‌وقت طعمِ برنامه های مفید و جذاب رو نمی‌چشه... و اگر از تغییر ناامید نباشم ولی با بودجه فعلی صدا و سیما، حالا حالاها اتفاقی نخواهد افتاد مگر اینکه معجزه شود...

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۴
صالحه
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باورم نمیشه تو یک روز چیزهایی در مورد خودم بشنوم که تا به حال بهم نگفته بودند. وقتی بچه بودم یک بار نشسته بودم و کفش های همه رو واکس زده بودم و کسی که این رو بهم گفت، گفت که از همون موقع میدونستم که وقتی بزرگ میشی مهربون و دلسوز و مذهبی و خط امامی میشی! (وَوه..) و ن.س چقدر بهم گفت که خوش سلیقه ام! و از اولین باری که همدیگه رو دیدیم گفت که چقدر به نظرش جذاب و خاص اومدم. کسی که شبیه هیچ کس نیست...
+ و من فقط در مورد یکی از دوستانم میتونم با اطمینان بگم دلم میخواد تا آخر عمرم دوستم بمونه.  ن.س. کسی که می دونه من چقدر با گذشته ام و سلیقه ام میجنگم تا هنجار های زندگی طلبگی رو حفظ کنم و با این همه باز هم نمیتونم ظاهرم رو طوری کنم که اگر کسی من رو دید، بگه اینم یکی هست مثل بقیه... عادیِ عادی. و ن.س تنها کسی هست که من بهش گفتم این آشغالا رو گوش نکن و براش آهنگ های شاهکار رو گذاشتم و ترجمه کردم و فقط اون بود که می تونست بشینه و با من فیلمِ کتابی که عیدِ 95 خوندم ببینه و بعدا هم بگه خوش گذشت و بازهم وسطِ دورهمی های بی ثمر، یادش نره که نماز شبش رو بخونه. شاید چون ن.س خیلی شبیه به خودم هست. کسی که شاید عیب هایی داره ولی خودش هست و در مورد خودش دروغ نمیگه، خودش رو سانسور نمی کنه و واقع بین هست... ولی احتمالا من همه ی این کارها رو میکنم و امیدوارم یه روزی همه چیز درست شه.
+ امروز... امروز... امروز روز باحالی بود. باید اعتراف کنم که داشتم مطمئن میشدم که حس خرید کردن در من مرده. البته زمان طولانی ای از خرید قبلی نمی گذشت... شاید هم می گذشت. ولی باید اعتراف کنم که زمانی که توی ماشین با ن.س هم داستان شدم که "بریم خرید! بریم خرید!" تصورش رو هم نمی کردم که انقدر بهم خوش بگذره و یه چیزی بخرم که عین یه راز لذت بخش، فقط خودم بدونم و ن.س 
+ catch me if you can یه شاهکاره. نشون میده چطور یک پدر و مادر بچه شون رو به دام خلاف می اندازند. و اینکه دی کاپریو واقعا خودِ آمریکاست. یه جوری که  هرگز نمی ذاره بدی هاش تورو ازش متنفر کنه. (و اگر دی‌کاپریو مظهر آمریکا و آمریکایی نبود، نقش گتسبی رو بهش نمی دادن.)
+ حس می کنم دی کاپریوی این فیلم، سال ها الگوی پسرخاله ام بوده. امیدوارم ازدواج سر عقلش بیاره.
+ به نظر من، بهترین کتاب برای تربیت بچه ها، مادر یک دقیقه ای و پدر یک دقیقه ای هست. یک کتابِ آمریکاییِ درجه یک در کمتر از صد صفحه
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳
صالحه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۳
صالحه

_ "مرگ! واژه ای سه حرفی که آدم رو میخکوب میکنه. اونم وقتی که داری به تولد فکر میکنی"*
اشک تو چشمام جمع شد. به قماری که یک بار تو زندگیم کردم، فکر کردم. چند بارِ دیگه باید این قمار رو تکرار کنم، خدا؟
*جمله‌ای در یکی از مستندهای شبکه افق

● با همه‌ی لذت‌ها و سختی‌ها، من خیلی قوی بودم... در ۹ هفتگی یک بار سونوگرافی رفتم... تپش قلبم زیاد شد از بس هیجان زده بودم. برای همین بی‌جنبه بودنم دیگه به سونوگرافی نرفتم. در عوض یک رژیم غذایی عالی داشتم. شاید همین ها باعث شد، حتی یک آمپول فشار هم لازم نداشته باشم.
و تا لحظه آخر دیگران معتقد بودند که بچه‌م پسره اما قلبم همیشه شک داشت. هیجانِ دیدنش، باعث شد درد و خواب و کوفتگیِ شبِ قبل رو فراموش کنم و شکوهِ قدم گذاشتنش به دنیا رو تماشا کنم.
و بخندم و حرف بزنم... و خودم برایش اذان و اقامه بگم... و حس کنم نزدیک ترین بنده‌ی خدا به خدا هستم.
آخ که چه‌ قدر اون لحظات پاک و معصوم بودم.
و حالا، مدتی هست که دلم برای اون لحظات ناب و پوشکِ سایز ۲ لک زده... برای یک بچه ناز که فقط میخوره و میخوابه و پی‌پی میکنه.
و برای داشتنش باید دوباره قمار کنم.
اینطوری یک "حدود سه سالِ دیگه" شروع میشه. یک حدودِ سه سال از عمرم که باید به پای یک بچه‌ی دیگه ریخته بشه...

● نمی‌ترسم و هیچ وقت نترسیدم... تو سه سالی که گذشت، نه دندونام خراب شد، نه هیکلم. حتی دلم میخواد برای بعدی بیمارستان هم نَرَم... درد کشیدن برام راحت بود. بدنِ بی‌رمق از یه مدتِ طولانی غذا دادن و خسته از بی‌خوابی... اینم خیلی سخت نبود.
سخت‌ترین قسمت، پا گذاشتن رو خودخواهی هامه! سخت‌ترین قسمت، له کردن بعضی از خواسته‌ها و آرزوهامه‌!
_ خدایا... اگر هر زن به ازای هر بچه‌ای که به دنیا میاره، پنج سال به عمرش اضافه میشه، تعجبی نداره! سه سالش که فقط برای اون سه سالِ اولِ زندگی بچه رفته... میمونه دو سالِ بعدی... اونم بذار به حسابِ هدیه‌ای که اگر بتونیم، باید توش به بدنِ خسته و آرزوهامون برسیم... اگر بتونیم...
_ قمار! واقعا واژه خوبیه برای بچه آوردن!
حتی نمی‌دونی قراره بعدا دستت رو بوس کنه یا ...

۱۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۱۲
صالحه

شاید بهتر بود عنوان این پست "گزارش عروسی رفتن یک امّل" می‌بود اما به دلایلی از این عنوان صرف نظر شد!
+ ظهر مامان میگه: این لباس خوب نیست... بیا بریم خرید!
صالحه: وقتی تو تهران از هیچی خوشم نیومد، یعنی اینجا تو شهرستان چیزی گیرم میاد؟؟؟ (البته یک کت و شلوار خوب دیدم ولی سایزم رو نداشت) من از عروسی متنفرم... اَه!
+ رفتیم خرید. و غر و غر و غر
+ و من اول جوراب شلواری رو خریدم بعد خودِ لباس رو! (بعله! جوراب شلواری! نه ساپورت! ساپورت نه!!!!)
+ رفتم آرایشگاهی که فوامیل اونجا بودند و کلی سر به سرشون گذاشتم با اون آرایش‌ها و موهاشون! آخرش هم فهمیدم آرایشگره باردار بوده... (و تعجبی نداره که گیره‌هایِ‌ موهاشون تو تالار باز شد. از قدیم گفتن گره‌های زن باردار رو دار قالی، شل و وله!) و من خوشحال بودم که دست به سر و صورتم نزده!
+ در تالار: از قبل از اومدن مهمون‌ها صدای موسیقی تو قسمت خانوم‌ها چنان بالا بود که نگو... طرف مردها پرنده جیک نمی‌زد. کاملا اسلامی!
+ بلاخره عروس اومد. باهاش بای بای کردم. اونم همینطور... چرا چشماش انقدر خمار شده؟
+ ده دقیقه! فقط ده دقیقه رقص ملت رو تحمل کردم، اونم به خاطر یه دختره که شبیه پری دریایی‌ها بود... بعدش کلید خونه و ماشین رو از بابا گرفتم و با فاطمه زهرا راه افتادم سمت خونه!
+ بد آموزی واقعی برای بچه "من" بودم! که پشت فرمون داشتم بلند بلند یکی از آهنگای بوقیه بوقیان رو میخوندم... خدا رو شکر خوابش برد چون من و اون می‌تونیم از مجلس عروسی فرار کنیم ولی بچه از دست مامانش نمی‌تونه فرار کنه! (ولایمکن الفرار من حکومتک )
+ نمی‌دونم چرا پسرای جوون با دیدن من پشت فرمون به سرشون می‌زنه که با من کورس بذارن!!!؟؟؟ من اصلا قصد مسابقه و این مسخره بازی ها رو ندارم... مدل رانندگیم مردونه است یه کم! بی‌جنبه های حسود!
+ در خانه: نمازم رو با آرامش خوندم. نیم ساعت آف
+ برگشت به تالار: جل الخالق از این همه در هم تنیدگی فرهنگی! اولین باره که می‌بینم لر‌ها دارند با آهنگ ترکی می‌رقصن!
+ پا قدمم مبارک بود که وقتی برگشتم چند دقیقه بعد آهنگ ها تموم شد و شام رو آوردند.
+ از جلوی پری دریایی رد شدم... یه جوری نگاه کرد. فکر کنم لباسم چشمشو گرفت! البته من خیلی ساده بودم ولی همیشه میگن زیبایی در همین سادگی‌هاست! :)
+ رفتم میزی که مذهبی ترین فوامیل اونجا نشسته بودند. گفتم: اصلا معلومه من این لباسا رو از همین شهرستان خریدم؟؟؟ مامان لب گزید. ادامه دادم: این نشون میده اینجا لباسای خیلی قشنگی داره و شما الکی میرید مرکز استان برای خرید! :)) (اقتصاد مقاومتی، یعنی هم کالای ایرانی بخری و هم از شهر خودت خرید کنی!)
+ بازم از جلوی پری‌دریایی رد شدم، بازم یه طوری نگاه کرد! البته تعجبی نداره! تا به حال یک پرنسس که استاد دانشگاه هم باشه، دیدید؟
+ کادو رو دادم و تمام... و تمام!
+ برگشت به خانه، حرف‌های مادر و دختری:
دختر: مامان! خیلی خوش گذشت! ممنونم که مجبورم کردی لباس بخرم!
مامان: عزیزم منم خوشحالم که تو خوشحالی! تو هم منو یاد جوونی هام می‌اندازی! وقتی فکر می‌کنم، می‌‌بینم که حتما منم کلی آقاجان و مامان‌زهرا رو با کارام دق دادم...
دختر: ماماااان!!!

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۲۰
صالحه

پنج سال گذشت. همه‌ی مشکلات حل شد.
باورم نمی‌شود چیزهایی را که بزرگترین مشکل زندگی‌ام می‌دانستم، حل شوند...
و باورم نمی‌شود که این مشکلات زاییده ذهن من بوده‌اند...
در این پنج سالی که گذشت، هر زمان که چیزی می‌خواستم یا مشکلی سرِ راهم سبز می‌شد، مثل یک جادوگر وردی زیر لب می‌خواندم و همان ساعت یا همان روز یا همان هفته، همه چیز طبق مرادم پیش می‌رفت...
بله... در این پنج سال "هم" مشکلی نبود و نگرانی‌ها و غم‌ها و ترس‌ها و عجله‌کردن‌ها بیهوده بود...
مثل یک جادوگر بودم... زندگی ام پر از ورد های خدا بود:
هر زمان که چیزی گم می‌کردم، هر زمان که پولی نداشتم، هر زمان که پول می‌خواستم، هر زمان که می‌خواستم پولی خرج نکنم، هر زمان که خواستم در بازی‌ها برنده شوم، هر زمان که احترام و توجه می‌خواستم، هر زمان که امتحان و درس داشتم، هر زمان که می‌خواستم تنها باشم، هر زمان که مریض می‌شدم، درد داشتم، هر زمان که نیاز به امنیت داشتم، هر زمان که حاجتی داشتم... هر چیزی... هر چیزی‌... فرقی نداشت چه چیزی... می‌خواندم و بعد... همه چیز مهیا می‌شد!
معجزه؟ اشتباه نکن! این چیزها که معجزه نبود و نیست... کرامت هم نبود و نیست...
جادو؟ جادوهای مدرسه هاگوارتز هم در مقابل این دعاها مثل طناب‌های جادوگران فرعون است در مقابلِ عصای موسی!
فکر می‌کنم شاید همانطور که شیطان یک لشگر متخصصِ گمراه کردن دارد، خداوند هم صد لشگر متخصصِ هدایت کردن دارد... و حتما لشگر خداوند خیلی بزرگ تر و قوی تر است... خدایا شکرت به خاطر جنود خودت...


 امروز صبح خود را در آینه این آیه دیدم: (وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیبًا إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ مَا کَانَ یَدْعُو إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَادًا لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ ۚ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلًا ۖ إِنَّکَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ) سوره زمر، ۸
امروز صبح به این فکر کردم که نکند این کارها من را از خدا دور کرده باشد؟ نکند باید می‌گفتم رضاً برضاک و تسلیماً لامرک ولی نگفتم و به جایش...؟؟؟ نکند عادت دارم هر وقت که نیاز به کمک دارم، درب خانه خدا را می‌زنم؟ نکند؟؟؟

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۵
صالحه
گفتم: خیلی خوشحالم که تو این خونه، علاوه برخودمون، مورچه‌ها هم از غذاهامون میخورند وقتی اضافه میاد! :)
گفت: عزیزم تو مظهرِ اسمِ الرّزاق خدایی! :)
گفتم: همه‌ی زن‌ها مظهر این اسم خدا هستن...
#حیاطِ_باغچه_دار!
۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۸
صالحه
مهران مدیری هر دفعه از مهموناش می‌پرسید: بازیگری سخته؟؟؟ همه هم طوری توضیح می‌دادند که انگار هیچ‌وقت تلویزیون رو روشن نمی‌کنند و دورهمی رو نمی‌بینند و نمی‌دونند قراره چه حرفایی بشنوند.
اما آقای مدیری!
باور کنید آقای مدیری! سخت ترین کار بعد از "کار در معدن"، "زن کامل بودن" ه! یعنی هم یک همسر مهربون و فداکار و خوش‌گِل و خوش‌هیکل! هم یک مادر دلسوز و همیشه در صحنه! و با احساس! و با احساس! و با احساس! آشپزی می‌کنه، گاهی خرید می‌کنه! به خونه رسیدگی می‌کنه! بچه‌ها رو رتق و فتق میکنه! یه دختر و خواهر خوب هست برای خانواده‌اش! یک عضو موثر فامیل که باید مهمونی بره و بده و همیشه هم پیش دوستان و فامیل شاد باشه و به همه روحیه بده! و نیز! و نیز اگر بخواد عقب مونده نباشه یا نشه؛ مشغول درس و بحث و تحصیل! یا اگر بخواد در مسائل مالی به خانواده کمک کنه، یک شاغل پر‌مشغله!
نفسم بند اومد... :(
پس لطفا (بعضی از شماها) ما زنان طبقه یارانه‌بگیرِ ایران را با دوشس انگل‌ستان کبیر که سه تا بچه دارد مقایسه نکنید. فکر نمی‌کنم او مثل ما همه‌ی کارها را یک تنه انجام دهد!
و نکته آخر: اگر دختران از این مسئولیت سنگین فرار میکنند، دلایلِ زیادی دارد که قطعا به جابه‌جایی هنجار‌ها و ناهنجارها و ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها برمی‌گردد. بعضی از این موارد از نظر اسلام هنجار "زن خوب" نیست. بله! من هم آرزو دارم که یک پرستار و یک خدمتکار داشته باشم ولی ندارم! اگر مریض بشوم، باز هم ناچارم بلند شوم و به کارهای زندگی رسیدگی کنم... با فداکاری و عشق! پس خیلی از این‌ها وظایف اخلاقی و انسانی ماست.
هرچه هست، آنچه که نوشتم، نگاهی بود به زندگیِ یک دلاور، یک قهرمان! یک کاماندو! (البته تکاور گویا‌تر و به زبانِ مادری است). امیدوارم این مقاله رو تو مجله موفقیت چاپ کنند :)
در ادامه مطلب می‌توانید یکی از دلایل شکست دختران در زندگی متاهلی را از زبانِ یک دکتر بشنوید! :)
۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۰۳
صالحه

گاهی دلم میخواد به دوستام حسودی کنم. زور می‌زنم که حسودی کنم!
_ به اونایی که ماماناشون با یه وسواسِ عجیب براشون جهیزیه جمع کردن و هیچ چیزی رو از قلم ننداختند و بعد گفتند: جهیزیه ن.م خیلی ساده است؟ اینطور نیست؟ و هر کسی می‌تونه این جهیزیه رو برای دخترش تهیه کنه! (ولی هرکسی نمیتونه!)
_ اونایی که مامان و باباشون، تمام کالاهای سنگین رو از مارک‌های خارجی گرفتن و حاضر بودند پولِ ۴ تا از همون کالا (ایرانی)‌ رو بدن به دست اجنبی!

ولی بعدش می‌بینم استرس شکسته شدن یک بشقاب رو دارن و از مهمون فراری اند و فرش دستباف‌شون فقط برای نگاه کردنه...

بعد می‌بینم که گاهی با شوهرشون دعوا می‌کنند سرِ اینکه باید بریم یه خونه‌ای که پرده‌ی جهازم به پنجره‌‌ اون خونه بخوره! یا اینکه یه خونه‌ای بریم که در شانِ جهاز من باشه! یا انقدر تو زندگی حالشون خوشِ که وقتی شوهرشون براشون گوشی موبایل از دیجی‌کالا سفارش میده و میارن دمِ درِ خونه تا اون سوپرایز شه، زنگ میزنه به شوهرش و میگه: این چیه خریدی؟!
لزوما هم بی‌سواد و عامی نیستند! بینشون کسایی هستند که دارن پایان‌نامه ارشد می‌نویسن!
متاسف می‌شم برای خودخواهی هاشون...

برای این سطحِ پایینِ فکری...

با این‌که "دوست آن‌است که بگوید عیبِ دوست" اما من چیزی نمی‌گم به اونا... آره... من رفیق نیستم... من فقط برای اینم که حالشون خوب باشه...


دیشب سرم رو گذاشته بودم رو پای "هما"
بهم گفت: صالحه! انقدر دوست دارم برم نجف، با شوهرم یک سال اون‌جا زندگی کنم، ولی تنهام... تو نمی‌آی؟
گفتم: چرا! وااای کنار امیرالمومنین... انقدر دلم می‌خواد تو یه خونه‌ی کوچیک با دو دست لباس و دو تا قابلمه و چارتا بشقاب زندگی کنم... خیلی خوبه هما! منم دوست دارم... یعنی میشه؟ یعنی میشه؟

شب خواب دیدم داریم بارمون رو می‌بندیم...
۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۰۱
صالحه
ای تَکیه‌گاه و پناهِ
زیباترین لحظه‌هایِ
پرعصمت و پرشکوهِ
تنهایی و خلوتِ من!
ای شطِّ شیرین و پرشوکتِ من!
مهدی اخوان ثالث
+ این شعر را یک بار، رهبر انقلاب خطاب به صحیفه سجادیه و ابوحمزه‌ثمالی خوانده‌اند و من امشب که آن کلیپ را چندین و چند‌بار دیدم، هوایی شدم... 
چه هستم من اى پروردگارم، و اهمیت من چیست؟
به فضلت مرا ببخش...
و به گذشتت بر من صدقه بخش...
ای پروردگار من! مرا به پرده پوشى‌‏ات بپوشان...
و از توبیخم به کرم‏ ذاتت درگذر...
اگر امروز کسی جز تو بر گناهم آگاه مى‌شد، آن را انجام نمى‌‏دادم!
و اگر از زود رسیدن عقوبت مى‌‏ترسیدم، از آن دورى مى‌‏کردم!
گناهم نه به این خاطر بود که تو سبک‏‌ترین بینندگانى و بى‌‏مقدار‌ترین آگاهان!
بلکه پروردگارا از این جهت‏ بود که:
تو بهترین پرده‌‏پوشى!
و حاکم‏‌ترین حاکمان!
و کریم‏‌ترین کریمانى!
...
پس سپاس تو را سزاست، بر بردباری‌ات بعد از آن‌که دانستی!
+ بی ربط: با اینکه دوست دارم کامنت‌هاتون رو دریافت کنم ولی این پست کامنت نداره، فقط و فقط به یاد اون خانمی که رفتم که ازش مساله شرعی بپرسم. بعد از کلی نصیحتِ صد من یه غاز، موقع رفتنم، با حالتی که نفرتم رو بیشتر کرد، گفت: خدا کمکتون کنه... :/ لامصب تو فقط از روی استفتاءات بخون!!! بقیه اش به تو مربوط نیست!
موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴
صالحه
+ امروز یک روز شلوغ بود. اما خبر خوش امروز قبولی بابا توی آزمون دکتری با رتبه 5 بود (شکلکی با چشم های ازحدقه بیرون زده) و از بس پشت تلفن برای بابام و بعدش هم پیش شوهرم جیغ جیغ کردم، گلوم گرفت.

+ رفتیم خونه نسیم جون که مثلا تو اثاث کشی بهش کمک کنم اما نشد. در عوض از هر دری حرف زدیم. موقع رفتن گفتم نسیم دارم میرم ارتودنسی کنم. گفت دیوونه ... تو که دندونات خیلی خوبه. گفتم برو گمشو! رطب خورده منع رطب کند.

+ پشت چراغ قرمز یک ماشین پلاک 16، دارای چهار سرنشین دختر، به محض دیدن من و همسرم در ماشین، تک تک کله هایشان را جلوی پنجره آوردند و بعد صدای موزیک را بالا برده و بلند بلند در مورد پلیس امنیت اخلاقی صحبت کردند. من هم بلند بلند خندیدم تا دلشان بیشتر بسوزد، چراغ که سبز شد، مصطفی جاااانم گفت اگر تو نبودی تیکه رو بهشون مینداختم. منم اختیار تام بهش دادم در تیکه انداختن و کلی دوباره خندیدیم...

+ در این چند سال اخیر، هرگز مثل امروز توی ، معذب نشده بودم که داشتم برای ارتوداااااانسی عکس از دندونام مینداختم. ببین برای یک ارتودنسی آدم به چه فلاکتی می افته! اونم وقتی که میدونی دندونات عالی اند و فقط آسیاب ها باید مرتب شن. از بس همه بهم میگن دارم به لزومش شک میکنم ولی مطمئنم باید این خریت رو مرتکب شم.

+ اذان مغرب که شد، هنوز کار مصطفی تموم نشده بود. من تنهایی رفتم نزدیک ترین مسجد محل که از قضا کنار خونه کسی بود که سال پیش، همین موقع، خانمش و بچه هاش رو با مامانم بردیم مشهد اردهال. شوهرامون هم همراهمون نبودند و من شوهرِ خون م کم شده بود، برای همین اعصاب همه رو خرد کردم ولی خانواده شون خیلی نور بالا میزدند. بعد که شهید تقی پور، شهید شد، وقتی برای سر سلامتی رفتم خونشون، خانم شهید اصلا به روم نیاورد... امشب وقتی وارد کوچه شون شدم خواستم تریپ بردارم. کنار در خونه شهید که دقیقا بغل درب زنانه مسجد بود، یه ذره حس گرفتم اما وقتی رفتم وضو بگیرم، وقتی قیافه ام رو توی آینه دیدم و چند تا ژست مسخره گرفتم، چند بار به خودم توی دلم گفتم: تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی. تو آدم نمیشی...
۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۲
صالحه
دیروز برای بار دوم بود که مستند مولینه رو می دیدم. نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم. دلم برای بچگی هام تنگ شد. بیست سال پیش... یه عالمه اشک ریختم.
مستند مولینه در مورد جمعیت کوچکی از مسلمانان در کشور فرانسه است که برای خودشان در جنگل مولینه، مسجدی ساخته اند. یک مسجد فرانسوی. شبیه یک کلیسا ولی دارای محراب. پر از اسم های خدا و چهارده معصوم و صحابه با تزیینات فرانسوی و رنگامیزی های چشم نواز. حتی امام حسین آنها، لباس شوالیه ها را می پوشد. در آن جا عربی یاد میگیرند. نمایش مذهبی دارند و مثل همه ی مسلمانان کشور های غربی، مثل آدم های تنها، دین شان را حفظ و تقویت می کنند.
این مستند و حال و هوایش، طبیعتش، من را یاد بوسنی انداخت. یاد خاطرات جا مانده ام در بوسنی. یاد مامان بزرگ های مسلمان بوسنی که بهم شکلات تخم مرغی می دادند و جوراب می بافتند. یاد رایزنی فرهنگی و بچه های تخسش. کاش یک بار دیگر با پدر و مادرم به آن جا برگردم... چقدر بد است آدم خاطراتش را جا بگذارد، نه؟
دست آخر به مصطفی گفتم: میشه منو یه بار ببری بوسنی؟ اونم گفت آره، حتما
این مستند دیدنی به جز نوستالژیک بودنش برای من دو نکته جالب هم داشت:
یکی اینکه عبدالرحمن و عبدالنور (بانیان مسجد) شیعه بودند اما در اجتماع کوچک آن ها شیعه و سنی معنی نداشت. و این یعنی آرمان اسلامی. در فضای امن و گرم و راحت و صمیمی، یاد میگیرند و یاد میدهند و برای هم تعیین تکلیف نمی کنند.
دوم حجاب زنان در مولینه. آن ها ادا در نمی آوردند. خودشان بودند. بلوز و شلوار گشاد با روسری. یا روسری هایی که پشت سر جمع می شدند و فقط موهایشان را می پوشاندند و گردنشان مشخص بود. یا به راحتی ممکن بود آستینشان برود بالا و تا نیمی از آرنج مشخص شود. اما خودشان بودند. زور نبود و یاد میگرفتند. عربی را در کنار مردان می آموختند تا قرآن بخوانند و مردان هم مثل برادران و خواهران دینی با آن ها برخورد می کردند.
برادری و خواهری دینی شاید در فضای عادی ایران خنده دار باشد اما برای یک جمع کوچک مسلمان معنا دارد. در اربعین معنی دارد. در اردو جهادی ها معنی دارد و فقط کافی است کمی از میزان دگم بودن خودمان کم کنیم تا اتفاقات خوبی بیفتد. کافی است ناموس برای مان معنی واقعی پیدا کند. کافی است به جای پر رنگ کردن حاشیه ای مثل حجاب برای دخترانمان، مسجد ها را دل پذیر تر کنیم. آموختن چیزهای دینی را لذت بخش کنیم و ...
اسلام محمدی اینطور تا آن ور دنیا رفته... با اقرا، بسم ربک الذی خلق...
آه. باز هم خواستم کوتاه بنویسم اما نشد...
مبعث مبارک!
۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۱۰
صالحه
امروز یه ذره حالم گرفته شد. سعی کردم به چیزای خوب زندگیم توجه کنم.

اینکه چقدر خوبه که یه دختر احساساتی داری که توی دنیاش، حتی چراغ مطالعه ها هم می خوابند...


اینکه مثل توی فیلم ها، روسری بافت سفیدم رو میندازم روی دوشم و میرم توی حیاط و هوا می خورم... 

اینکه باغچه ما چقدر «حال خوب کن» هست تو فروردین...


و چقدر آسمون این خونه برای «من» زیاد و بزرگه... 



و وقتی حالم خوب شد، مهمونامون اومدند با یک دسته گل ... اینم کوفته تبریزی، شاهکار یک عدد صالحه لُر!!!



امروز به یاد عصرهای جمعه افتادم. برای من دلگیر نیستند خیلی... نمی دونم چرا. ولی امروز عصر پنج شنبه برام مثل غروب های جمعه بود...

فردا به انتظارت خواهم بود ای آواره بیابان ها، برای فقط و فقط و فقط هـــــــزار و صـــد و هـــشتاد و چـــهار سال...
اللهم عجل لولیک الفرج
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۹
صالحه
۴ فروردین
شنبه تا لنگ ظهر خوابیدیم ولی خستگی تا چند روز تو بدنمون بود و کم خوابی داشتیم.
لخ لخ کنان بلند شدیم و صبحانه خوردیم.  دست سبحان سوخته بود و بچه کوچیک‌ها‌ی دیگه‌ که جیغ سبحان رو می‌شنیدند؛ چنان تحت تاثیر قرار گرفته بودند که باید می‌رفتی و حال و هواشون رو عوض می‌کردی.
آقامصطفی مشغول شستن ماشین شد و منم به خاطر وسواس تمیزی‌م؛ به جای کمک کردن به عمه هام رفتم سراغ بشور بساب ماشینی که اصلا پاک نمیشد از بس که توی درزاش خاک رفته بود. یعنی یه جاهایی خاک رفته بود که هوا هم نرفته بود. حتی شلنگ آب رو گرفتم توی کفی ها و .‌..   و استثناءا بعد از شش ماه تمام صندوغ عقب رو هم تمیز کردیم. صندوق عقبی که همیشه پر بود از وسایل جا مونده‌ی این و اون از سفرای جهادی که حالا به یمن عید، همه‌ی اون وسایل به صاحبانشون برگردونده شده بودند.
اون روز به همه سر زدیم. البته تنها کسی که به خونه اش نرفتیم عمه معصومه بود. اونم به خاطر سبحان که دستش سوخته بود و تا آخرین روز هم عمه‌ام آرام و قرار نداشت و در نتیجه خوب نبود که بریم خونشون و مزاحمش شیم. ضمن اینکه برای استفاده از کمک های مادرم، همش خونه مامان بزرگ بود.
دیدن فامیل هیچ زمانی مثل امسال برام لذت بخش نبوده. امسال بعد از یک سال و نیم موفق شدم که به پلدختر بیام. به قول عمه طاهره، دیگه از دیدنت داشتیم نا امید می‌شدیم. دیدن تغییرات بعضا لذت بخش بود، مثل تغییرات مثبت عمه طاهره، بزرگ شدن بچه ها و زیاد شدن جمعیت خانواده و توسعه کسب و کار شوهر عمه‌ فاطمه و ازدواج رویا و همینطور قبولی‌ شوهر عمه‌ طاهره و زن‌عموم توی آزمون دادگستری. اما تغییر منفی ای هم بود مثل افسرده شدن عمه سعیده‌ که فقط بار مسئولیت من رو سنگین می‌کرد. دلم میخواست بیشتر پیششون باشم ولی نمیشد.
۵ فروردین
مامان بزرگم در مورد گذشته‌هاش همیشه طوری صحبت می‌کرد که انگار بعد از اینکه یتیم شده بوده، فرستادنش خونه بخت و از اونجایی که ایل و تبارش عشایری بودند، از همون موقع تمام فامیلش رو گم می‌کنه و فقط دو تا برادر براش می‌مونه: دایی عیسی و دایی اسکندر که شب قبل خونه دایی عیسی، هردو شون رو دیدیم.
اما ما تازه دیروز فهمیدیم که مامان بزرگ کلی فامیل توی دره شهر ایلام و روستای چشمه‌شیرین نزدیک دره شهر داره که ما رو وادار کرد برای دیدن اقوامش به یک مسافرت یک روزه بریم.
من بودم و مصطفی و فاطمه‌زهرا و بابا و مامان و امیرحسین و حسام و مهدی و خودِ اصل کاری: مامان بزرگ.
مسیر پلدختر به دره شهر در زیبایی در حد تنگه واشی بود و شاید هم منحصر به فرد تر. رود و دره های کوچک و بزرگ سرسبز، باعث نشده بود از بکر بودن خارج بشه و فقط گله گله های گوسفندان اون رو کشف کرده بودند.
یاد کارتون پاندای کنگ فو کار افتادم
بدره
سد سیمره هم در نزدیکی اینجاست اما نرفتیم و یک راست رفتیم روستای مامان بزرگ
روستای چشمه شیرین خیلی زیبا بود، با دیوارهای سنگ چین و بافت قدیمی و هوایی که از فرط پاکی بوی خوبی میداد
اول رفتیم خانه عموزاده مامان بزرگ که برادر زن داییش هم میشد و زن دایی مامان بزرگ هم باهاشون زندگی میکرد. دیوارای خونه هاشون هم سنگی بود که سفیدش کرده بودند. و هنوز اون بافت قدیمی رو حفظ کرده بودند.
 مامان بزرگ رو که یتیم شده بود، زن‌دایی بزرگ کرده بود. پیری مانع از جلوه کردن زیباییش نشده بود و چادر عربی ساده ای روی سرش انداخته بود و نمیگذاشت حتی یک تار موش بیرون بیاد. زن با ایمان و خوشرویی بود، صورتش پر چروک بود ولی نرم نرم...
 بعد از چند تا خونه به مادر بزرگم طوری نگاه کردم که هیچ وقت اونجوری نگاه نکرده بودم
به عزیز بودن یک پیر نگاه کردم
به این که چطور مش صامیه و عمه صامیه صداش میزنن
بعد از خانه نوه های پسری دختر عمه مامان بزرگ (چقدر نزدیک!!!) رفتیم خونه پسر عموی مامان بزرگ
که با اینکه اصلا انتظار نداشتم که ناهار پیش اونا بمونیم ولی موندیم.
اونا هم ناهار کباب چنجه گوسفندی و مرغ درست کردند و واقعا سنگ تموم گذاشتن.
البته در حین کمک کردن بهشون حسابی با کبری دختر پسرعموی مامان بزرگ صمیمی شدم. دختر خوبی بود و لهجه اش شبیه بروجردی ها بود. با پسرخاله اش ازدواج کرده بود و بعد از چهار سال هنوز بچه دار نشده بود.
خلاصه بعد از ناهار مامانم مادر کبری و کبری رو حجامت کرد البته با لیوان شیشه ای و پنبه و ... البته انگار کبری فقط حجامت پشت گوش کرد برای میگرنش.
خلاصه خداحافظی کردیم و بعد از اونجا هم مامان بزرگ و بابام چند جای دیگه هم سر زدند.
سر راه رفتیم تنگه بهرام چوبین
جای باصفایی بود. مخصوصا این که دم غروب بود و یک نفر هم رفته بود بالا و داخل فرورفتگی کوه داشت یک موسیقی سنتی ملایم می‌زد.
شب که رسیدیم رفتیم خونه عمه سعیده که همچنان مقداری افسرده بود. کمکی از دستم بر نمیامد براش بکنم. نه حرف گوش می‌کرد نه کاری انجام میداد که اوضاع تغییر کنه. فقط قرار شد من کتاب جادوی نظم رو برای همه‌ی عمه هام بخرم تا از شلختگی نجات پیدا کنند.
بعد از خانه عمه سعیده، من و مصطفی رفتیم خانه زهرا دختر عمه ام و آن جا متوجه شدم که زهرا هم نیاز به این کتاب دارد. معده ام هم به هم ریخته بود چون سه وعده متوالی غذا کباب و گوشتی بود. دیگه حالم از کباب به هم میخورد. برای همین فردا صبح تا ظهر هیچی نخوردم ولی دوباره ناهار مرغ بود و شام هم که خونه دایی مصطفی رفتیم کباب!!!! :/ یعنی لرستان یعنی کباب! کباب! کباب!
۶ فروردین
تو قسمت قبل عجله کردم و همه چیزو لو دادم. اگر بخواهید بدونید، قرار شد بریم پیک نیک و چه پیک نیکی هم شد. اذان ظهر راه افتادیم تو مسیر و آخرش هم به خاطر هماهنگ نبودن ماشین ها باهم مجبور شدیم یک جای معمولی وایسیم چون بچه ها خیلی گرسنه بودند. اما واقعا همه‌ی شکم ها داشت ضعف میرفت و تنها مساله ای که همه رو غافلگیر و خوشحال کرد و غائله رو ختم به خیر کرد؛ این بود که عمه فاطمه و شوهرش که مسئول آماده کردن کباب بودند،‌ تصمیم گرفته بودند اون رو توی خونه بپزند و الحق که چه مرغی شده بود!!! من به عمرم مرغ به اون خوشمزگی نخورده بودم و الحق که خیلی کارشون بیست بود.
اون روز هم در جمع گرم فامیل خوش گذشت و بعضی از چیزها رو که به نظرم مهم میومد، به بعضی  از اونا گفتم. متوجه شدم که همه خیلی نیاز به کمک دارند و باید بیشتر بهشون سر بزنم. دو روز برای بودن با فک و فامیل پدری کم بود اما به قول عمه طاهره همین هم غنیمت بود. از خدا میخوام که بهم توان بده تا بتونم مسئولیتم و دینم به فامیل رو ادا کنم... اللهم وفقنا لما تحب و ترضی
حالا که به اینجا رسیدیم باید بگم دم شوهرم هم گرم که توی این تعطیلات با وجود اینکه هر روز پدرشوهرم زنگ میزنه بهش و میپرسه که کی برمیگردید و اینطوری تحت فشار میزارش، مصلحت خودمون رو تشخیص و ترجیح میده. خوشحالم که بعد از اردو جهادی کم کم دارم یاد میگیرم اگر حرفش رو گوش کنم و زنیت به خرج بدم و تصمیم گیری رو به اون واگذار کنم، اون خودش بهترین تصمیم رو میگیره.
ما زودتری از جمع خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت بروجرد و چقدر هم در طول مسیر با هم دوتایی گپ زدیم و بهمون خوش گذشت چون هم جاده خیلی قشنگ بود و هست و هم ما با هم دیگه خیلی خوشحال بودیم. در واقع جدیدا وقتی فاطمه‌زهرا خوابش میاد همون جا ازش میپرسم که بذارمت تو کریر و اونم خیلی ناز میگه: آیه! در نتیجه اون که روی صندلی عقب خوابه، ما برمیگردیم به دوران قبل از بچه داری و واقعا حس میکنم این مدتی که بچه ام کوچیکه، شیرین ترین دوران بچه داریم باشه و واقعا از خدا میخوام بقیه اش رو هم مثل الان، ساده و راحت کنه.
توی راه که به رضا زنگ زدیم فهمیدم که دایی ام، مامان زهرا و آقاجان و خاله فاطمه ام رو شب دعوت کرده خونشون. منم زنگ زدم به دایی و هماهنگ کردم. دقیقا هم سر سفره شام رسیدیم، همونطور که میدونید شام جوجه بود ولی واقعا ته‌چین زن دایی و سیر ترشی ده ساله مامان زن دایی معرکه بودند و از سطح توقع فراتر. گرچه شوهرم بعدا گفت که سالادشونم خیلی عالی بوده ولی من نخوردم.
چیزی که بود این بود که زن دایی اینقدر خونه‌اش رو با تزئینات و جزئیات گران قیمت قشنگ کرده بود که کسی مثل من به زور میتونست توجه نکنه. الحق که سلیقه خوبی هم داشت. مبل های جهازش رو داده بود مبل کوبی و با ست مبل های سلطنتی، حالا دیگه دورتادور خونه با مبل پر شده بود چون بار قبل که رفته بودم انگار خونه برای اون وسایل خیلی بزرگ بود. اما از رو میزی های خامه دوزی شده و منجوق دوزی شده؛ و ظرف های بد دست ولی لوکس زن دایی و کوسن های زرکوبش نمیشه گذشت! اینا رو مینویسم واسه اینکه تنها کسی که توی فامیل خونه‌ش اینقدر جلوه داشت، زن دایی بود. واسه این مینویسم زن دایی چون میدونم اینا کارای دایی نیست. شاید دایی حتی از این کارا خیلی خوشش هم نیاد یا حداقل اوایلش اینطوری بوده. آخه اگر شما زن دایی من رو با اداهای مصنوعی صمیمیتش و ظاهر مذهبیش ببینید باورتون نمیشه این آدم توی کارهای فرهنگی فعال باشه ولی اگر بدونید که فامیلاش چقدر پولدارن و مادرش چقدر توی کارهای سیاسی شهر مشارکت میکنه، متوجه میشید که میشه همه‌ی این خلقیات یک جا با هم جمع بشه.
گرچه من خوشبختی رو توی چشمای داییم ندیدم، چشماش برق نمیزد، نشسته بود یک گوشه و داشت با گوشیش بازی میکرد. خیلی تو خودش میریزه. اصلا از کارهای زن داییم خوشش نمیاد. میدونم بیشتر به خاطر خانومش اومده و دور تر از پدر و مادرش و پدرزن و مادرزنش خونه اجاره کرده، دور از پدر و مادرخودش به خاطر اینکه زن دایی از اینکه چندین سال طبقه پایین آقاجان اینا بود، دیگه خسته شده بود و چه میدونم شاید خود دایی هم خسته شده بود! و دور از والدین خانومش مخصوصا والده گرامی به خاطر دخالت های اعصاب‌خرد‌کنشون. زن دایی هم حالش خوب نبود، خوشحالیش مصنوعی بود، مهمان نوازیش برای از سر باز کردن فامیل تو بقیه سال بود، از رفتارش میشد فهمید.
البته من قالتاق از این حرف ها هستم، خیلی صادقانه به زن‌داییم گفتم که خونه‌اش خیلی قشنگه و مخصوصا اون اتاقی که قبلا اتاق خوابشون بود ولی حالا کتابخونه شده بود و خیلی هم قشنگ تزئین شده بود. یک چفیه روی دیوار زده بود و روش عکس شهدا و ... توی طبقه های کتابخونه هم سربند و دو تا دوربین عکاسی عتیقه گذاشته بود.
میتونم با اطمینان بگم زن دایی از تعریف های من بیشتر لذت برد تا چیدن اون همه چیزای رنگارنگ و پرزرق و برق. چون خودش هم میدونه که تجمل فقط جلب حسادت میکنه و بساط چشم و هم چشمی رو رونق میده. ای کاش کمی سرش را از توی گوشی اش بلند میکرد، اینجوری دنیاش خیلی تغییر میکرد.
زندگی اینطوریه دیگه، هیچ وقت کاملا مطابق میل نیست، یکی هم مثل عمه سعیده‌ی من که شوهرش خیلی پولداره، اصلا بلد نیست چطوری پول های شوهرش رو خرج کنه و به جای اینکه به خودش برسه، افسردگی گرفته و در آستانه خودکشی و فقط داره شوهرش رو روز به روز خسته تر میکنه! یکی مثل زن دایی، شوهرش اصلا از این کارها خوشش نمیاد ولی بازم راه خودش رو میره و از موضع خودش کوتاه نمیاد. یکی مثل اون یکی زن‌داییم که شوهرش فرت و فرت بهش پول میده ولی سلیقه نداره چطوری خرجش کنه، یکی دیگه پول داره شوهرش ولی نه سلیقه داره، نه به سلیقه شوهرش احترام میذاره، یکی دیگه یه جور دیگه، دیگری یه جور دیگه، فقط من و شوهرم هستیم که با هم جور جوریم، فقط ما دو تا!!!!
۷ فروردین
اطلاعاتم پاک شد
۸ فروردین
قرار ما این بود که صبح حرکت کنیم به سمت قم و بعد هم تهران اما چون روز قبل من فهمیدم که جمعی از خانم های فامیل فردا صبح میخوان برن پینت‌بال بروجرد، منم از مصطفی جانم خواهش کردم تا اجازه بده منم برم. اونم در کمال محبت هم قبول کرد که دیر تر بریم و هم بچه رو نگه داشت تا اومدن من.
 ما یه ذره خنگ بازی در آوردیم و به حرف داور گوش دادیم و به جای اینکه تا جا داشت، همدیگه رو رنگی کنیم، با همون تیر اول از بازی بیرون می‌اومدیم. من خودم یک تیر به بازوم خورد که حتی رنگش پخش نشد و از کنار بازو رد شد ولی بازم رفتم بیرون :(
تجربه نبود دیگه! گرچه تو ست سوم یه ذره بهتر شدم و تونستم بیشتر حمله کنم. صدالبته مشکل من عینک طبی زیر ماسکم هم بود که چندان کمکی به نشونه گیری نمیکرد و فقط به بینی‌م فشار می‌آورد.
بهترین بخش پینت بال اون عکس یادگاری اولشه که من توش عین خلبان ها افتادم. خیلی خوبه!
تازه رفتن به پینت بال ضمن اینکه خیلی حال میده، باعث میشه تا آدم واقعا فضای جنگ رو تجربه کنه. من که بعد از بازی به خودم گفتم واقعا نظامی بودن سخته.‌.. واقعا سخته....
شما هم حتما حداقل یک بار رو برید پینت بال!
خب دوستان عزیز، از این جا به بعد ما میریم تهران برای دید و بازدید اقوام شوهر. بقیه بقیه رو مینویسم، فی الجمله تا اینجا کافیه. منم برم یه استراحتی بکنم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۶
صالحه

به تاریخ ۱۵ اسفند ۹۶ صبح ساعت 9 و ربع قرار من و نازنین زهرا بود. برای آن تایم رسیدن، از قبل همه ی محاسبه ها رو کردم و با وجود تاخیر 10 دقیقه ای مترو، با دو دقیقه تاخیر رسیدم ایستگاه تئاتر شهر. ولی نازنین نیم ساعتی دیر اومد و لخ لخ کنان خودمون رو رسوندیم به دانشگاه فرهنگیان و مقر کتابش. کار بدی که کردم این بود که به خیال این که کمی دیر شده و نمی رسیم به بقیه کتاب فروشی ها سر بزنیم، به خانم نجم الهدی زنگ نزدم. واقعا کار بدی بود چون مسئول اصلی ایشون بودن و قبلش بهم سفارش کرده بود که اومدی خبر بده.

بعدش دیگه رفتیم به سمت آزادی و سر راه رسیدیم به ترنجستان و تازه اونجا افاضات من به اوج خودش رسید. باز الحمدلله بین صحبتامون یا بهتر بگم صحبت هام، یه مجالی هم می دادم به نازنین زهرا برای تعریف کردن ووو البته بازم اگر بینش حرفش رو قطع نمی کردم. به هر حال باید تحمل می کرد. چاره ای نداشت.

ما حدود دوازده سال پیش با هم دوست شدیم. خیلی ساده. انتخاب دیگه ای هم نبود ولی انتخاب خیلی خوبی بود. دورانی دو ساله که هنوزم برای نازنین خیلی شیرینه. برای من اما این سال ها طعم های زیادی داشت. تلخ و شیرین و شور و ترش و حتی شور هایی که بعدا در حافظه ام تبدیل به شیرین شدند و ...

ما اصلا فرصت نکردیم در مورد این فاصله ده ساله صحبت کنیم. فقط تا دلت بخواد در مورد کتاب حرف زدم و حرف زدم و یه ذره از درس و مشقش و موضوع شیرین ازدواج ازش پرسیدم و از درس و مشق و کار برادرش و موضوع شیرین ازدواجش پرسیدم و خب اصلا نسبت گیری که می کنی می بینی 90 درصد به بالا فقط در مورد کتاب بود.

نازنین خودش هم نمی دونه چقدر برای من محترمه. من اصلا عادت ندارم روسری روشن بپوشم اونم وقتی خودم جایی می رم، بدون ماشین و خانواده. اما اون روز برای اینکه بعد از مدت ها هم دیگه رو میدیدم دلم نمی خواست قاب صورتم سیاه باشه، برای همین روسری کرم با گل گل های ریز صورتی پوشیدم. در حالی که دلم لک زده بود برای مانتو لبنانی مشکی بلندم با یه روسری مشکی بزرگ، شومیز بلند لی روشنم رو پوشیدم. گرچه مهم نیست چون چادرم بود: بلند و افتاده و عربی و پر چین. شب که با برو بچه های مدرسه حضرت عبدالعظیم قرار هیئت داشتیم خونه فاطمه، بچه ها بهم می گفتن این چادرت خیلی قشنگه و از کجا خریدی و ... بعد که می پوشیدنش و جلوی آینه خودشون رو می دیدن میگفتن، نه! فقط به خودت میاد.

آره. ولی نازنین مشکی پوشیده بود و معلوم بود چقدر برای خودش خانوم شده و چقدر خانواده اش اون رو اصیل و منطقی و محترم بار آوردن. انگار نه انگار که من ازش سه سال بزرگترم. اون با رفتارش خیلی بیشتر از اون چیزی رو که من با حرفام بهش منتقل می کردم، بهم منتقل می کرد.

چقدر خواستم یه چیزی براش هدیه بخرم ولی نشد. نمی دونم چرا. شاید چون ذهنم یاری نمی کرد و نمی تونستم بفهمم با چی خوشحال میشه. می دونم خیلی احمقم. خیلی کمه برای میزانش. آخه از آخرین هدیه ای که بهش دادم هنوز هم خودم رو سرزنش می کنم. ولی حتی اگه الان هم ببینمش نمی دونم چی باید بهش هدیه بدم!

حالا فاجعه این بود که داشتیم برمی گشتیم در حالی که هیچی نخورده بودیم تو راه. منِ دیوانه که اصلا عجیب نیست لا به لای کتاب ها تشنه هم نشم، چه برسه به گرسنه. همونطوری که داشتم پر چونگی می کردم یهو نازنین گفت بریم این کافه و دیدم اِ! چه پیشنهاد به جایی. احسنت. و رفتیم داخل کافه پیکسل! همون کافه نزدیک چهارراه ولیعصر. و بقیه حرف ها.

عجیبه که گاهی انتظار نداری اتفاقات طبق میل درونی ات پیش بره ولی میره. میل درونی من این بود که دلم میخواست بیشتر با هم حرف بزنیم و واسه همین بود که شاید آبمیوه های ما رو انقدر دیر آوردن.

حجم خوش گذشتن برای اون سه ساعت و اندی کافی نبود. تراکم حجم خوشحالی ما خیلی بیشتر بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۴۰
صالحه
به تقلید از رسم باحال آقای یامین پور، منم لیستی از اتفاقات سال ۹۶ برای خودم و خانواده ام را می‌نویسم، باشد که کمک حالی باشد که در آینده از گرفتن آلزایمر زودرس در امان بمانم به عون الله تعالی:
مسافرت های من: مشهد، سوریه، ارومیه، مشهد، اصفهان، کرمانشاه
مسافرت های مصطفی: اسمش را نیاور، ارومیه، سوریه، شیراز، شمال و هزار بار کرمانشاه و اصفهان و دوباره کرمانشاه و کرمانشاه
اعجاب سال: خانه دار شدن من و مصطفی
همدلی سال: تبلیغ ماه رمضان ارومیه با هما و نسیم و ریحانه.
خرخونی سال: ترم تابستانی وسط تیرماه
امتحان الهی سال: زلزله کرمانشاه و درس های من
کادوهای تولد سال: نیم بوت مشکی‌، روسری حریر گل دار
خرید های خرکی سال: شومیز لی‌ای که از ارومیه خریدم و خالی کردن جیبم در کتاب‌فروشی ها
هدیه های فراموش نشدنی سال: قرآن صورتی فاطمه و مهر و تسبیح کربلاش، چادر نماز گل گلی مامان
شوک وحشتناک سال: اتفاقی که برای بابا در بهمن ماه افتاد.
خوشحالی سال از باهم بودن: برگشتن بابا یک بار دز شهریورماه و یک بار بهمن و گرفتن تولدش با تاخیر
همکاری سال: ظرف شستن ‌های فاطمه‌زهرا
فقید سال: خاله بتول عزیز
خون ریزی سال: کبوتر سفیده توسط گربه‌ی وقیح
دیدار های سال: دوست صمیمی و قدیمی: نازنین زهرا جان و بچه های حوزه شاه عبدالعظیم: زهرا و فاطمه و زینب و زینب و سیما، عزیزان دلم و دلبندان خوشگلشون.
خوشگذرانی سال: پارک آبی با هما جونی.
بیشترین خنده سال: شب نشین اصفهان
جلسه علمی سال: در سونا بخار با الهام!
پیک نیک سال: دخترونه تو بوستان نرگس
خیاطی سال: دامنی که به ثمر نشست.
کاردستی سال: تزئین آشپزخانه با پارچه گل گلی و خال خالی
رکورد اثاث کشی در سال: سه بار
ایده سال: ابر خشت و باغ سیب و نظریه جدید من در رابطه با حجاب
تعریف سال: تو یک نابغه ای (از همسرم) و تا به حال فسنجانی به این خوشمزه‌گی در هیچ رسپشن و مهمانی‌ای نخوردم (از پدرم )

در ادامه مطلب می‌تونید رخدادها و ترین های سال ۹۶ رو از زبان دکتر یامین‌پور بخونید.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۵
صالحه
شرح  بعضی حالاتِ بعضی از مردانی که با آن ها در سال ۹۶ مواجه شدم:

مردی که خیلی صمیمی و خودمانی یا شاید داش‌مشدی خانمش را صدا می‌زد: داداشی...
مردی که وقتی خانمش تازه از سلمانی زنانه برگشته بود و با دوستانشان به ویتامینه فروشی رفته بودند،  از طبقه پایین به خانمش که در طبقه بالا بود، با صدایی بین داد و هیس گفت: برو اونور! برو اونور! روسریت رو بکش جلو...
مردی که وقتی خانمش بهش گفت اگر دیگر چادر نپوشم ولی حجابم کامل باشد، عیبی دارد؟ با خنده گفت: چرا عیب نداره، طلاقت می‌دم.
مردی که به بهانه های عجیبی به مهمانی‌ دوستان همسرش نمی‌رفت.
مردی که سه تا زن گرفته بود و قصد ادامه ازدواج داشت و حتی به سومی گفته بود که بعد از اینکه فلان قدر، زن دائمم بودی، باید برویم محضر و زن متعه‌ای ام شوی تا بتوانم زنان بیشتری را از وضعیت اسفناک تجرد خارج کنم.
مردی که زنی را به خاطر اینکه دغدغه اش پر کردن دکوری های خانه‌اش بود، تحسین می‌کرد و زن واقعی می‌خواند.
مردی که پرسید: چرا زنان ما نمی‌آیند خودشان برای ما اقدام کنند و زن دوم بگیرند؟!
البته همه مردهای بالا ضد زن نبودند و نیستند ولی مرد بهتر هم پیدا می‌شود، مثلا:
مردی که نظر جدید همسرش در مساله پوشش بانوان را در مباحثه درس خارج فقه‌، مبحث ستر مطرح کرد و یک ساعت با دوستش در مورد آن بحث کردند و به همسرش گفت که من با آقای فلانی در مورد نظر تو بحث کردیم و بعد هم گفت: عزیزم، تو یک نابغه ای! و بعد من ذوق مرگ شدم! خخخخ
خب! حالا به جای این که شور چشمی کنید، برام دعا کنید که یک مقاله درست و حسابی بنویسم در مورد این نظر روشنفکرانه‌ای که جدیدا به سرم زده و خلاصه به یه جایی برسونمش.
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۵۸
صالحه