صالحه +

این وبلاگ پر از منیّت است

صالحه +

این وبلاگ پر از منیّت است

صالحه +

مَن، مِن مِن، مُن‌تقد، امّل، بیسواد و متحجر، عقب افتاده و سنّتی، فاندامِن‌تالیست و بنیادگرا.
من، صالحه! به دین اسلام خمینی هستم.
اینجا دیدگاه های عجیب و غریب "صالحه" را خواهی خواند!
"صالحه" کسی است که یک معلم زبان بسیار از خود راضی، به خاطر کنف کردنش از او پرسید:
?ARE U VERY RELIGIOUS
ولی "صالحه" عقیده ندارد که تا ابد یک کرم‌ابریشم باقی خواهد ماند.
می‌گوید پیله‌ی سیاهش روزی او‌ را پروانه خواهد کرد.

آخرین نظرات
نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «عمومی :: جستارهایی بر فرهنگ بی متولی :: کتاب و کتاب» ثبت شده است

حالا که به وقت شام روی پرده های سینماهاست، بد نیست کتاب خداحافظ سالار را باز کنیم و تورقی کنیم. این کتاب خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر سردار سرلشگر حسین همدانی است. کسی که 150 هزار نیروی داوطلب مردمی را طی سه سال سازماندهی و آموزش داده و چند قرارگاه عملیاتی تشکیل داده و حتی پای مدافعان حرم از افغانستان و پاکستان و عراق را به سوریه باز کرده است.

قسمتی از کتاب را که سردار همدانی برای بار دوم خانواده اش را به سوریه می برد، و مکالمه سردار و همسرش را باهم میخوانیم:

 (

سردار همدانی) سری به علامت تائید تکان داد و گفت: حالا هم میگم که مدافع میخواد اما وضع خوبه.

 - مثلا چطور؟

سه سال پیش که شما اومدید، 70 درصد کشور به دست مسلحین و تکفیری ها افتاده بود. اما الان کاملا برعکسه. یعنی فقط 30 درصد خاک سوریه به دست اوناست. از این جهت میگم خوبه. الان ما و حزب الله لبنان از حرم دفاع نمی کنیم. جوانان افغانی، پاکستانی و حتی عراقی میآن. با این که خود عراقی ها با همین تکفیری ها توی عراق درگیرن.

از دهنم پرید و ناخواسته گفتم: اینا رو از گوشه و کنار شنیده ام، خدا رو شکر که زحماتت نتیجه داد. میدونم که خیلی خسته شدی و وقت بازنشستگی ات رسیده. فکر می کنم این سفر آخر تو به سوریه باشه. بر میگردی و باز نشسته میشی. اینطور نیست؟

 نخواست شیرینی امیدم را تلخ کند: یادته که گفتم از خدا خواستم که چهل سال خدمت کنم؟

 گفتم خب آره. حساب کردم از روزهای مبارزه با حکومت طاغوت از سال 56 تا جنگ تو کردستان بعد از پیروزی انقلاب و بعد 8 سال دفاع مقدس و تا حالا، چند ماه بیشتر نمونده که بشه چهل سال.

دید که خیلی دودوتا چهار تا میکنم، شگردش را در تغییر موضوع بحث به کار برد: راستی پروانه خاطراتت رو نوشتی؟


این کتاب ابتدا با سفر پرمخاطره خانواده سردار به سوریه در اوج بحران شروع می شود. یعنی زمانی که حتی خیابان های دمشق پر از مسلحین بود و سپس همسر شهید خاطرات خود را از کودکی تا زمان حال روایت می کند و در این میان فداکاری های شهید همدانی برای ما در طول عمر انقلاب اسلامی آشکار می شود. رشادت هایی که هرگز با سهم خواهی همراه نشد و مهر تائید قبولی این زحمات را با شهادت گرفت. و نیز از خانواده ای می خوانیم که تنها توقعشان از پدر، بودن بود اما همین را هم نبود...

این کتاب من را به یاد دمشق می انداخت که حتی در سال 94 و 96 از برخی محله هایش دود و آتش به هوا بلند می شد و این تازه آسمان و زمین بعد از بحران بود و قطعی برق و خیابان های نا امن و ...

و نیز به یاد بیروت و لبنان افتادم و انگار که لبنان به حزب الله گره خورده باشد، همان روزی که به لبنان سفر کردیم، سخنرانی سید حسن از رادیو به گوش می رسید و انگار میزبان معنوی ما حزب الله بود...

کتاب خداحافظ سالار از نظر نگارش معمولی و حتی رو به پایین است. ویراستاری افتضاحی دارد و حتی صفحه 293 در چاپ یازدهم و دوازدهمی که در دست داشتم اشتباها 393 چاپ شده بود و نمیدانم اشکال از چاپ خانه بوده یا ویراستار!

اما حقیقتا این ها مهم نبود برایم. مهم این بود که رمز صلابت عجیب و غریب همسر و خانواده شهید را بعد از شهادت سردار فهمیدم که بعد از دیدن گزارش های خبری از منزل شهید، همیشه برایم سوال بود که چگونه اینقدر محکم ولی با احساس اند و حال دلشان خوب است. همچنین شاید این جزو اولین کتاب هایی باشد که خاطرات یک سردار از زبان همسرش با چنین بازه زمانی طولانی مدتی و با پوشش خاطرات جنگ سوریه منتشر می شود که واقعا خواندنش خالی از لطف نیست.

شما چطور؟ چند تا کتاب در حوزه دفاع مقدس و خاطرات شهدا و همسرانشان خوندید و آیا لذت می برید؟

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۰۰
صالحه

رفتیم تا مانتوی هدیه مامان بزرگ که برایش کوچک بود را با یک سایز بزرگ تر عوض کنیم

همان جا گوشی ام خاموش شد

به خانه مامان و بابا رفتیم تا وسایل را برای اثاث کشی جمع کنیم

مستاجر جدید مقداری از وسایلش را ریخته بود توی اتاق مامان بابا

وقتی در حال خواندن زنان کوچک باشی، در این گونه مواقع احساس مارگارت سراغت می آید

چمدان ها را پر از لباس های قشنگ مامان و بابا کردم

بابا از تهران زنگ زد و گفت که قرارداد را با مستاجرش فسخ کرده

من خوشحال شدم

مستاجر کذایی از اول هم پول کافی برای معامله را نداشت و احتمالا فقط اصرارهای زنش او را به پای معامله کشانده بود

مستاجر کذایی نهایتا بر سر دادن پول بامبول در آورد با اینکه پدرم با تمام خواسته های دیگر غیر متعارف او موافقت کرد

من از اول موافق نبودم

ساعت ۱۱ رفتیم که بریم با مصطفی و رضا و فاطمه زهرا ولی از همون اول بد شانسی شروع شد

توی کوچه بن بست روی‌به‌روی کوه، مردم از کوه سنگی بالا رفتن که آتیش روشن کنن

دویست و شش حرکت کن. مگه حرکت میکنه ما بریم

تصمیم گرفتیم بریم آیس پک بخوریم

میدون بستنی همه ی مغازه ها بسته بودند

بلوار امین آی شاد: آیس پک افتضاح پر موز

همان اول یک آیس پک تلفات دادیم و توسط فاطمه‌زهرا روی ترمز دستی وارونه شد

از جلوی شهرک قدس تا پردیسان ترافیک روان بود

از پردیسان تا بعد از بوستان علوی پنج دقیقه است

از پردیسان تا بعد از بوستان علوی دو ساعت در ترافیک سنگین بودیم

رضا گفت: شاید ما مشکل داریم که با کلیشه‌های جامعه مشکل داریم

ساعت حدود دو نیمه شب بود و هنوز در ترافیک مسخره

صفحه کلاج مان ترکید از بس نیم کلاج گرفتیم

کنار جاده خاکی

سرم را از پنجره بیرون آوردم و گذاشتم لبه در و به نیرو‌های ضد شورش نگاه کردم

آن‌ها هم به من نگاه کردند و تصمیم داشتند بیایند تا ما را هم متفرق کنند

ولی ما برای رسیدن به خانه باید این جاده را می‌رفتیم، برعکس همه

همه رفتند، ما ماندیم

زنان کوچک هم تمام شد

نیم ساعت بعد سید اولاد پیغمبر، هم روستایی ما، آمد تا اسکورتمان کند

رسیدیم ولی دیگر نمی‌خوابیم

منتظریم صبح شود بعد بخوابیم

داریم فیلم سینمایی می‌بینیم

خواب های خوب ببینید

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۰۳:۵۹
صالحه
با خودم گفتم این جا وبلاگ من است. چرا بیشتر در مورد چیزهایی که بیشتر با آن ها حشر و نشر دارم ننویسم؟ : کتاب ها
این بار کتابی که روز ۱۵ اسفند خریدم رو معرفی میکنم: هالیوود، قالب ریز و شکل دهنده افکار یا Hollywood molds minds
 به قلم سید هاشم میرلوحی
من از این نویسنده قبلا کتاب یوسرائیل و صهیوناکراسی رو خونده بودم که از نظر نوع بیان و نگارش شبیه این کتاب هست. شاید وقتی این دو کتاب رو بخونید حس کنید که خیلی پراکنده‌گویی کرده و گاهی هم خط روایت کلی رو گم کنید اما نهایتا از کتاب تاثیر می‌پذیرید چون روان، صادق و مستند هست چون در مواردی لازم هست تا برامون در چیزهایی یقین حاصل بشه.
عجیبه که من مدت‌ها بود که می‌دونستم فلان بازیگر هالیوود صهیونیسته ولی اخیرا که فیلمش رو شبکه نمایش پخش می‌کرد با اینکه از فیلم خوشم نمی‌آمد ولی به خاطر اون بازیگر نشستم و مقداری از فیلم رو دیدم. این مساله ثابت می‌کنه که صرف علم داشتن به چیزی در شما نیروی محرکه برای عمل ایجاد نمی‌کنه. ولی بعد از خوندن این کتاب از دیدن فیلم خارجی بدم اومد، مخصوصا فیلم های عالی و جایزه گرفته‌ی هالیوودی.
در واقع این جمله به نقل از یکی از منتقدان آکادمی اسکار در سال ها پیش، خیلی توجهم رو جلب کرد:
 jews award jews for jews theme movies.
معمولا فکر می‌‌کنیم خیلی حالی‌مون هست و وقتی فیلمی رو می‌بینیم، زیر و بمش رو در می‌آریم ولی با خوندن این کتاب متوجه می‌شید که ما معمولا درحال دریافت پیام های فیلم به صورت ناخودآگاه هستیم، پیام هایی که خیلی ساده تر ولی خطرناک تر از چیزی هستند که فکرش رو می‌کنیم.
در واقع پیام های دریافتی ما از فیلم های هالیوود همون پروتکل‌های یهود هستند که جهود سعی دارند دنیا رو طبق اون‌ها تغییر بدهند.
ضمنا در این کتاب:
- بیشتر با تلاش های شیطان برای دور کردن انسان از خدا از سمت چپ ( گناهان) آشنا می‌شید.
- معنی اصلی جهود رو می‌فهمید.
- با فرجام و سبک زندگی بازیگران و هنرمندان نسل قبلی و بعضا نسل جدید هالیوود آشنا می‌شید.
و این نکته رو از یاد نبرید که همه‌ی مطالب این کتاب ذره ای از فجایعی که در غرب وحشی در حال رخ دادن هست هم نیست. طوری که نویسنده در این کتاب اثبات میکنه که چگونه صدها جلد کتاب هم برای بازگو کردن فجایع آمریکا در حق بشریت کافی نیست.
اگر جزو افرادی هستید که فکر می‌کنید هنر هفتم فقط یک سرگرمی هست و دیدن فیلم های هالیوود هم برای ما ایرانی‌ها خیلی مفت و مجانی تموم می‌شه، این کتاب رو حتما بخونید.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۱۴
صالحه

نمی دانم از کجا شروع کنم ولی بهتر است از زنانه بودن رمان حرف بزنیم. وطن، شهر و خانه، مثل ریشه اند و زنانه. لیا ارزش خانه‌ی واقعی را می‌داند و علا که به گذشته اش پشت کرده، حالا فقط هدف هایی پیش رو دارد که توهمی اند و غیر واقعی. اما هدف های لیا واقعی اند، حفظ وضع موجود. خانه اش و خانواده اش و فرزندش. برای همین ایلیا مامانی شده و لیا هم هی هی میگوید خانه‌ی من، خانه‌ی من. ولی آخر داستان دیگر حس میکنیم علا از دست رفته، چون دیگر ریشه اش و اصالتش را از دست داده او حتی با مانتو جینی که روزگاری از او بدش می‌آمده، احساس صمیمیت بیشتری میکند تا لیا. در واقع ایدئولوژی علا کاملا تغییر کرده، مخاطب در طی داستان مطمئن می‌شود از اینکه لیا مومن تر علاست. مثل اینکه علا نمی تواند ایلیا را پسر خودش بداند، برای همین ایلیا می شود ابن شهر آشوب.
می توان گفت که رهش در مورد اصالت است چرا که توسعه شهر، اساسا چیز مطلوبی است اما آنچه شهر قصه با آن مواجه است توسعه ای بدون اصالت است، بدون ریشه.
نادیده نمی توان گرفت که قصه، موضوع خودش را خوب تبیین میکند و به قولی مخاطب شیرفهم می شود که چقدر بی تدبیری و بی تقوایی در مدیریت شهری به کام بساز بفروش های طماع تمام شده و فرهنگ مردم چقدر عوض شده و چقدر عالم‌شان تغییر کرده! مثل آن آخوندی که می‌آید واحدی از برج را بخرد یا آن خانم همسایه که نمی‌تواند نیت لیا را درک کند.
فقط شاید نوع نگارش و تکلم در این کتاب اندکی نامانوس یا ثقیل به نظر بیاید مثل حرف زدن ایلیا که گاهی انگار نه انگار که فقط پنج سال دارد یا حرف های ارمیا که انگار فصوص الحکم را بلغور میکند یا حدیث نفس های و روایت گری لیا ضمن داستان که باعث میشود فکر کنیم آیا لیا معماری خوانده یا ادبیات!؟
اشکال اساسی داستان بعد از ظهور ارمیاست. ای کاش امیرخانی اصلا سبک زندگی ارمیا را به رخ‌مان نمی‌کشید. یک زندگی بدوی عزلت نشینانه و فردی که هنوز راه زیادی دارد تا متمدن تر بشود. چون نمی تواند الگو باشد. نمی شود به آن دل خوش کرد و از ورای آن افقی پیش روی انسان دید. اینترنت خریدن برای کسی که در کوه زندگی می‌کند یعنی اصلا نتوانسته با طبیعت انس بگیرد و هنوز هم به ابزارهای تخریب‌گر طبیعت نیاز دارد. ای کاش داستان قبل از ظهور ارمیا تمام می‌شد یا اگر قرار بود حرفی از یک راه و روش تازه زده شود اینقدر عجیب و غریب نبود. خب مگر همان روستا چه اشکالی دارد؟ چه می‌شد اگر لیا به روستای علا می‌رفت و آنجا زندگی اش را هم نجات می‌داد‌.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۱۳
صالحه

۱) سال ۹۵ خیلی برای من خوب بود. ۵۵ عنوان کتاب غیردرسی خوندم و اسمشون رو یادداشت کردم و اکثرشان را هم در نیمه دوم سال خواندم.

جالب تر از همه این است که خیلی از آنها را از دوستانم به امانت گرفتم و اینگونه هم در هزینه های خودم صرفه جویی کردم و هم اینکه خودم را در یک forcemajor قرار میدادم برای مطالعه هرچه زودتر.

جالب ترین اتفاق بین کتاب ها، خواندن من پیش از تو به زبان اصلی بود. کتابش را بیست و دوی بهمن از میدان انقلاب خریدم و ده روز بعد تمام شد.


۲) امروز در تلویزیون یک مستند در مورد اعتیاد پخش میکرد. دختر ده دوازده ساله‌ای رو نشون میداد که حرفه‌ای تریاک و شیشه میکشید. در خانواده‌ای که مادر عملی بود. پدر عملی بود. دختره میگفت بار اول شیشه رو با عمه‌ی زن‌عموش شروع کرده بوده و بعد از صبح تا شب باهاش کشیدند و کشیدند و کشیدند... (بابام میگفت چطوری اُور دوز نکرده؟) 

کارشناس برنامه میگفت علت ابنکه مصرف کننده‌ها بعد از اولین بار استفاده از مواد به کشیدن آن ادامه میدهند، این است که لذّتی که به آن ها از مصرف مواد دست میدهد با هیچ لذّتی قابل مقایسه نیست. در واقع آن ها قبل از مصرف هم از چیزی در زندگی شان لذت نمی‌برده‌اند.

۳) به این فکر کردم که مادر و پدرم چقدر اهل کتاب بوده اند. چقدر با کتاب های آن ها عشق بازی کرده ام. چقدر شب ها بوده که تا صبح کتاب خواند‌ه‌ام و خوانده‌ام و خوانده‌ام. مثل معتاد ها... یادم نمی رود شبی را که رمان دربلورین بطری از سری ماجراهای آرسن لوپن را نتوانستم زمین بگذارم. با آن فونت ریزش تا صبح خواندمش. یا همین امسال، با وجود بچه ی شیرخوارم، رمان ۷ جن امیدکوره‌چی را دو روز نشد که تمام کردم. یا پارسال بیوتن امیرخانی را در یک نیمروز.

 ۴) مست شراب. مست و نئشه تریاک و شیشه و هروئین و ... مست از قلیان. مست از سیگار.

مستی کتاب را هم لطفا اضافه کنید. 

این که جوانان ما از کتاب مست نمی‌شوند، که تقصیر کتاب نیست!


عکس نوشت: captured by me

کتاب نوشت: محتوای هیچ کتابی را که خوانده ام و اینجا معرفی شد را صد در صد تایید نمی کنم.



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۴۳
صالحه