صالحه +

صالحه +

غیر من در پس این پرده سخن‌سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
بلبلان! گل ز گلستان به شبستان آرید
که در این کنج قفس زمزمه پردازی هست
تو مپندار که این قصه به خود می‌گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست

آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندها

۵ مطلب با موضوع «عمومی :: جستارهایی بر فرهنگ بی متولی :: حجاب و ماجراهایش» ثبت شده است

این مطلب توسط هکر پاک شد فلذا کامنت ها و تاریخ اصلی آن از دست رفته

حل شدن مساله جنسیت

حل شدن مساله جنسیت! _اسمی که خودم اختراع کردم برای این ماجرا_ یعنی نگاه کردن به آدم ها از زاویه انسان بودنِ آن ها. نه از این زاویه که زن هستند یا مرد. از این زاویه که انسان هستند! وقتی مخاطبت یک روح، یک تفکر، یک تشخص باشه، دیگه فرقی نداره که اون انسان مرد باشه یا زن.

ولی زمانی که به یک انسان نگاه میکنی و روحش رو نادیده میگیری و به جنسیت اون توجه میکنی _ خوشت میاد یا بدت میاد_ یعنی هنوز مساله جنسیت برات حل نشده.

لازمه حل شدن این مساله هم متاهل بودن یا مجرد بودن نیست ولی قطعا حل شدن این مساله برای متاهل ها راحت تره. برای همین روایت داریم که با ازدواج نیمی از ایمان فرد حفظ می شود. چون ایمان یعنی یومنون بالغیب و کنده شدن از حجاب دنیا و مادیات. پس جسم انسان ها که محل ظهور جنسیت اون هاست بعد از یک ازدواج خوب، از بند یک سری از نیازهاش آزاد میشه و راحت تر میتونه به غیب بپردازه.

و در روح انسان ها، فقط تفاوت میان ظهور یک سری از صفات خداوند هست. در زن ها تجلی صفات جمالی خداوند بیشتر هست و در مرد ها صفات جلالی ولی باز هم تفاوت چشمگیری در رسیدن به کمال نیست.

من گاهی از دست بعضی از متدینین حرص میخورم چون احساس میکنم هنوز بدجوری درگیر مسائل جنسیتی هستند. مثلا من ممکنه پیش شوهرم از یک رفتارِ یک نامحرم تمجید کنم، صد البته ممکنه نقد هم بکنم، صد البته به لحنم و نوع بیانم هم توجه میکنم و صد البته که شوهرم میدونه منظورِ من چیه! اما اگر یکی از همین جانماز آبکش ها ببینند که من پیش شوهرم اینو گفتم، دیوانه ام میکنند با حرف ها و نصیحت هایشان. همین افراد بعضا قربان و صدقه رهبر می روند! خب چرا اینجا به خودشان نمیگویند: خجالت نمی کشی؟ قربان و صدقه یک مرد نامحرم میروی؟ نمیگی شوهرت حسادت میکنه! ... چرا این حرف ها رو نمی زنند؟ چون در این موردِ خاص مساله جنسیت برای آن ها حل شده. نه به خاطر این که رهبر یک پیرمرد است. بلکه چون عاشق یک روح وارسته هستند... حالا اگر در مثل مناقشه میکنید، قربان و صدقه های حزب اللهی ها را به جانِ بعضی از شهدا چه می گویید؟

بگذریم. اساسا بحث خسته کننده می شود وقتی میخواهی خشک مغزها را مجاب کنی...

ولی حل شدن مساله جنسیت به این معنی نیست که جلوی نامحرم با عشوه حرف بزنی و لباس ناجور بپوشی یا نگاهِ بد به نامحرم بیاندازی و با او شوخی کنی. دقیقا با دیدن این آدم ها میتوانید یقین کنید که مساله جنسیت برای آن ها حل نشده. چون همانطور که گفتم، این ها هنوز در بندِ حجابِ جسم اند. این آدم ها روحی نمی بینند؛ هرچه هست جسم است و جسم است و جسم.

برای همین حجابِ و پوشاندن جسم برای زن و مرد و کنترل نگاه، باعث می شود که چشم دل باز شود و روح آزادانه هرچه میخواهد بکند. مثل روزه گرفتن است. نمی خوری و نمی آشامی تا از بندِ حجابِ مادیات و جسم خارج شوی و روح مجالِ تنفس پیدا کند... تا به خدا نزدیک تر شوی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
صالحه
بعد از پست "گشت تعصب و فلسفه لگد خورده حجاب"، خیلی حرفا رو دلم موند و نتونستم در مورد اون آموزش های چپل چلاق خیلی حرفی بزنم چون باید یه آدم کلف تر از خودم اونا رو میگفت! ... جنس این حرفا جدیده... از دستش ندید... فقط همین :|

 

مدت زمان: 3 دقیقه 10 ثانیه 

مدت زمان: 3 دقیقه 11 ثانیه 
۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۰۸
صالحه
جواب دادن به بعضی سوال ها خیلی مشکل است...
امروز ابرهای خاکستری آسمان را پر کرده بودند. به حیاط رفتم و سرم را بالا گرفتم تا پهنه آسمان را در قاب دیوار ها ببینم. دیواری نبود و باران نم نم می بارید و نسیمی بهاری در جریان بود و من هوس کردم که روسری ام را در بیاورم و بلند بلند آواز بخوانم... بی دغدغه...
اینک روی تخت چوبی ایوان نشسته ام و به صدای رعد و برق گوش می دهم و آن تکه ابر سیاه کوچولو را می پایم و برای شما مینویسم و گه گاه به کودکم که کنار حوض نشسته و بازی میکند نگاهی می کنم...
و به این می اندیشم که چرا زنان در خانه های بی حیاط و ایوانند؟ چرا آسمان از آن ها دریغ شد؟ چرا باد موهایشان را نوازش نمی دهد؟ چرا نمی توانند ترانه بسرایند؟ چرا داشتن بچه برای آن ها آرزوی سی سالگی است؟ چرا؟ چه کسی مسئول است؟
در ادامه مطلب داستان امپراطریس را بخوانید
۱۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۵۸
صالحه

همین اول بگم که اون کلیپ کذایی رو من ندیدم و نمی بینم و نخواهم دید. اینقدر که مایه ننگه! نمی دونم با این فاجعه ای که رخ داد چقدر قلب امام زمان به درد اومد. به جز ناراحتی برای اون دختر بیچاره، اعصابم خیلی خرد میشه وقتی به این فکر می کنم که دشمن شاد شدیم... دشمن شاد شدیم و بس.

مشکل از کجا شروع شد؟ چرا یک سری خانم مذهبی عقده ای داریم که وقتی یک دختر بدحجاب می بینند که به هر دلیلی موهایش بیرون است و آرایش دارد، دلشان میخواهد گیسش را بکشند و صورتش را خنج بیندازند!؟

لازم به ذکر نیست که تعداد این زن ها خیلی زیاد نیست! بلکه قطع به یقین تعداد زنان چادری بی تفاوت خیلی خیلی زیادتر است...

زنان چادری ای که چادر برای آن ها یک عادت است. یک تابو. یک نشانه مذهبی بودن و خیلی هم علاقه ای به چادر ندارند...

گاهی فکر می کنم که نظام جمهوری اسلامی یک اشتباه راهبردی در ترویج حجاب انجام داده است: ترویج چادر به عنوان حجاب برتر.

گشت ارشاد هم تاوان کم کاری ارگان های مسئول در قضیه حجاب است. چماقی است برای دل خوشی مسئولین گناهکار. چون حداقل دهه شصتی ها _ای که الان بی حجاب یا مثلا بد حجابند، یا بی تفاوت به غیرت و حجاب_ در طول سالهای درس خواندنشان در جمهوری اسلامی حتی یک درس دوخطی در مورد حجاب و غیرت نداشته اند... و تنها چیز عجیب برای من همین غیرت امیرعلی در لاتاری بود... از کجا می آمد این غیرت؟ نا کجا آباد؟؟؟

و شما دوست عزیز مطمئن باشید که اگر هم میخواستند آن درس چند خطی در مورد حجاب را بنویسند، گند میزدند. اما من آن درس را برایتان می نویسم:

پوشش حداقلی برای زن، پوشش تمام بدن در مقابل نامحرم به غیر از گردی صورت و دو دست تا مچ است به طوری که برجستگی های بدن مشخص نشود و رنگ و طرح آن توجه مردم را به سمت خود جلب نکند.

پوشش حداکثری برای زن، در مقابل نامحرم محدودیتی ندارد برای کسی که می خواهد خدا بیشتر او را دوست داشته باشد.

عفاف یعنی گفتار و رفتار متناسب با حیا در مقابل نامحرم

حیا به میزان لازم در وجود شما موجود است. تنها لازم است آن را حفظ کنید.

پوشش + عفاف = حجاب


در مورد آن آموزش‌های چپل چلاق اینجا را نیز بخوانید :)
۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۰
صالحه

شانس اتفاق افتادن سرنوشتی مشابه سرنوشت آتنا برای دختران ایرانی اصلا کم نیست.
اینو وقتی فهمیدم که من و دخترخاله ام عارفه، تو یکی از شب‌نشینی های دونفرمون، داشتیم در مورد این حرف میزدیم که چرا باید اتفاقی نظیر فاجعه‌ای که برای آتنا رخ داد، اتفاق بیافته.
که یکهو عارفه منو به یاد یکی از خاطره های نحس بچگی‌ام انداخت. عارفه همیشه محرم اسرارم بوده و هست و جزو معدود افرادی بود که بهش در مورد این اتفاق گفته بودم‌. اون شب ازم خواست دوباره همه چیز رو براش تعریف کنم و من تعریف کردم:
وقتی کلاس اول یا دوم بودم داشتم از مدرسه به سمت خونه میومدم‌. اون زمان خیابان پهن مجاور آپارتمان مسکونی ما، بن بست بود‌. بن بست که نه! میخورد به یک زمین کشاورزی و کلی درخت که راه را سد کرده بودند. آن پشت، لا به لای درختان و در تاریکی سایه درخت ها خیلی خطرناک بود. اما گاهی مسیر برگشتم از مدرسه را می‌انداختم از همان زمین مذکور. چون کمی نزدیک تر بود. اما الان چندین سال است که خیابان را به بزرگراه پشت زمین ها متصل کرده اند و راه هم کاملا امن و ایمن شده. اما آن موقع اینطور نبود. آن زمان تازه کنار پیاده‌رو خیابان، درخت و درختچه کاشته بودند و پیاده‌رو و حتی خیابان نسبتا خلوت بود. کسی نمی توانست یا اصلا نبود که عبور کند و یا پشت درختچه ها را ببیند. وقتی از مدرسه به خانه رسیدم دیدم مامانم خانه نیست. برگشتم و راهم را به سمت خانه دایی ام کج کردم که خانه‌شان چند کوچه و خیابان آن ور تر بود. اما اصلا یادم نمیآید چرا رفته بودم در پیاده‌رو. همان جا! پشت درختچه ها! که یکهو یک مرد جلوم ظاهر شد. چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت. به بهانه‌ای ازم کمک خواست. خیلی ترسیدم جلو بروم. یک لحظه دو دو تا چهارتایی کردم و حس کردم بهتره که اون مرد از کس دیگه ای اون کمک لعنتی رو بخواد. خیلی هم ترسیدم که نکنه الان بیاد و بگیرتم و مثل همه‌ی چیزایی که برام تعریف کرده بودند؛ سرم رو ببره و اعضای بدنم رو بفروشه. شاید همین چیزا نجاتم داد. با گوشه چشمم از بین درختچه ها دنبال راه فرار گشتم و فقط دویدم. دویدم به سمت خونه دایی و یادم نمیاد چی به زن‌دایی گفتم. یادم نمیاد به مامانم هم چی گفتم و اون بهم چی گفت.
تا چند سال، این اتفاق اصلا از تو ذهنم پاک نمی‌شد. اما انسان زود فراموش می‌کنه و شاید اتفاقی که برای آتنا افتاد من رو برد به همون سال های کودکی و به یادم آورد که چطور فقط خدا خواست که من سالم بمونم.
مواظب بچه‌هامون باشیم. لازم نیست براشون سند بیست‌سی رو اجرا کنیم تا سالم بمونن. بهتره بهشون آموزش بدیم:
1- هیچ وقت به هیچ نامحرمی در مکان خلوت نزدیک نشن و بهش اعتماد نکنند و سعی کنند همیشه همراه والدین باشند. در غیر این صورت همیشه از محله‌های پر تردد تر مسیرهای تصادفی رو انتخاب کنند و هیچ وقت سوار ماشین های شخصی نشوند‌.
 2- با محرم هاشون هم حد و مرز نگه‌دارن و تماس جسمی شون باید محدود به دست دادن و دیده بوسی و یا تماس ضروری باشه.
3- لباس‌هاشون نباید خیلی تنگ باشه و بهتره از هفت سالگی کم کم یاد بگیرند روسری بپوشند. اینطوری واقعا برای خودشون بهتره و حداقل میتونیم شانس زنده موندنشون رو بیشتر کنیم چون هوا و هوس شیطانی هیچ حد و مرزی نداره و خداوند هم مسئول بی دقتی‌ها و بی‌ملاحظگی های ما نیست.
و السلام علی من اتبع الهدی

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۱
صالحه